مسعود مردیها

کارآفرین

طراح سایت

مترجم و مدرس

طراح گرافیک

شاعر و نویسنده

عاشق پیشرفت و خدا

مسعود مردیها

کارآفرین

طراح سایت

مترجم و مدرس

طراح گرافیک

شاعر و نویسنده

عاشق پیشرفت و خدا

نوشته های بلاگ

ترجمه کتاب اندیشه در سلف از موری اشتاین

ترجمه کتاب اندیشه در سلف از موری اشتاین
Translation
Murray Stein

اندیشه در سلف (خویش)

ترجمه کتاب اندیشه در سلف از موری اشتاین

کتاب اندیشه در سلف (خویش)
اثر موری اشتاین 
Minding The Self By Murry Stein
Jungian Meditation on Contemporary Spirituality
تفکرات عمیق یونگی بر معنویت معاصر

از جمله کتاب های بسیار ارزشمند در حوزه روانشناسی یونگی می باشد. موری اشتاین هم از جمله محققان و نویسندگان کمتر شناخته شده در کشور ماست که با کتاب نقشه روح خود که به جرات یکی از بهترین کتاب های تبیین کلیات نظریه یونگ است شناخته می شود. آثار کمی از ایشان به زبان فارسی ترجمه شده است. چندی پیش به توصیه یک دوست خوب، رسول ماجانی موسس بنیاد یونگ نگار شروع به ترجمه این کتاب ارزشمند کردم. با وجود مشغله های فراوان دو فصل از کتاب رو به اتمام رسوندم و به خاطر مشکلات شخصی کمی وقفه در کار افتاد. کتاب در دست ترجمه است و انشالله به زودی به اتمام می رسد. تصمیم گرفتم ترجمه فصل یک از این کتاب رو در فضای اینترنت با عزیزان به اشتراک بگذارم. کتاب اندیشه در خویش کتابی است که ارزش ترجمه و خواندن را دارد. در زیر ترجمه فصل یک از این کتاب را به همراه مقدمه و پیشگفتار ارائه می دهیم.

بسیاری از مردم از استعداد و توانایی ذاتی برای تجربه های دینی و معنوی برخوردارند اما مسئله اینجاست که نمی دانند چگونه باید آن را توسعه دهند و به ثمر بنشانند. دانشمندان امروزی کمک کمی می توانند به حل این موضوع بکنند و ادیان سنتی نیز بیش از حد به راه نجاتِ از پیش تعیین شده ی خود می پردازند. کتاب “اندیشه در خود؛ تفکرات عمیق یونگی بر معنویت معاصر” در حقیقت ارائه دهنده راهکاری برای “توسعه فردی معنویت” در دوران مدرن و پسا مدرن می باشد. در این کتاب موری اشتاین بیان می دارد که کارل گوستاو یونگ و روانشناسی عمقی، راهنما و بنیانی جدید برای نوعی از معنویت مدرن ارائه می کند.

موری اشتاین به بررسی مشکلات معنوی در بافت فرهنگی مدرنیته می پردازد و بدون اینکه مجبور به سقوط مجدد درآگاهی های سنتی و اسطوره ای شویم راهی به سوی جلو پیشنهاد می دهد. فصول این کتاب در تلاش برای یافتن شریان حیاتی برای معنویت معاصر و همچنین یافتن راهی برای تعامل صحیح با مسائل مستحدث اخلاقی که در طول مسیر به آن بر می خوریم، می باشد. موری اشتاین در این کتاب نشان می دهد که چگونه معنویت مدرن، راهی انفرادی و البته به دور از هرگونه انزواست و اغلب از بسیاری منابع سنتی و مذهبی بهره خواهد برد. این راه مسیر نماد، رویا و تجربه های روحانی به همراه اشاراتی ماورایی است که همگی در آگاهی شخص بروز خواهند کرد.

کتاب “اندیشه در خود؛ تفکرات عمیق یونگی بر معنویت معاصر” از تحقیقات گسترده ای در زمینه های متعدد نظیر تحلیل رویا[1]، نورون شناسی خواب مغز، تجربه های بالینی در روانکاوی یونگی، انسان شناسی[2]، اخلاقیات[3]، بودیسم زِن[4]، نوشته های یونگ و اثر اخیر یونگ؛ “کتاب سرخ[5]” بهره برده است. این کتاب برای روانکاوان، دانشمندان یونگی، دانشجویان و فارغ التحصیلان و هر کسی که به معنویت مدرن علاقه مند است می تواند مفید واقع شود.

موری اشتاین در مدرسه بین المللی روانشناسی تحلیلی در زوریخ سوئیس صاحب کرسی تحلیل گر و آموزگار ارشد است. او نویسنده مقالات و کتاب های متعددی است.

[1] – dream-work

[2] – anthropology

[3] – ethics

[4] – Zen Buddhism

[5]Red Book

این کتاب با گردآوری و تجمیع قطعات و نوشته های متعدد در طول زمان شکل گرفته است. بسیاری از فصل های کتاب در ابتدا و در قالبی متفاوت، در مقالات و فصل های سایر کتب منتشر شده بود. هر فصل، داستان مختص به خود را دارد. تلاش من بر این بوده است که این مجموعه نوشته ها تبدیل به یک توالی از نوشته های منسجم و مرتبط شود؛ چیزی که اینک آن را تفکر عمیق یونگی می نامم.

قسمت هایی از فصل اول در نشریه روانشناسی تحلیلی  تحت عنوان “از متن و محتوا[1]” چاپ شده است. 2007

فصل دوم در نشریه روانشناسی تحلیلی تحت عنوان “الوهیت خویشتن را تبیین می کند[2]” به چاپ رسید. 2008

فصل سوم در جزوه انجمن صنفی روانشناسی شماره 278 تحت عنوان “تغییر تصویر خدا و معنای آن[3]” چاپ شد. 2001

فصل چهارم در نشریه زندگی سمبلیک تحت عنوان “سمبل به عنوان مبدلی روانی[4]” چاپ شد. 2009

فصل ششم در کتاب “نظریه ماوراء[5]” نوشته آن کسمنت و دیوید تیسی تحت عنوان “اهمیت تجربه های ماورایی در کیمیای فردیت[6]” به چاپ رسید.2006

فصل هشتم در کتاب “معنویت در عمق[7]” نوشته آویس کلندن تحت عنوان “حقیقت روح[8]” به چاپ رسید. 2002

فصل 9 در نشریه روانشناسی تحلیلی، در مقاله ی “رویکرد معاصر در تحلیل یونگی[9]” نوشته جزف کمبری و لیندا کارتر تحت عنوان “جنبه های دینی و روحیِ تحلیل های مدرن[10]” به چاپ رسید. 2004

فصل 11 در کتاب “ورود، حقیقت زنده یک کهن الگو[11]” نوشته توماس کریش، ویرجینیا بین روتر و توماس سینگر تحت عنوان “ورود مدرن به معنویت، دیدگاهی روانشناسانه[12]” چاپ شد. 2007

فصل 12 در کتاب “جذابیت عرفان[13]” اثر رابرت سگال تحت عنوان “نقد عرفانی، گذشته و اکنون[14]” به چاپ رسید. 1995

من به طور گسترده ای مقالات منتشر شده گذشته را به منظور تطابق بیشتر با افکار و دیدگاههای اخیر و همچنین ایجاد ارتباط و انسجام بیشتر، در این کتاب دستخوش تغییر کرده ام. همچنین در زمان شکل گیری این کتاب، زمینه های جدیدی برای من ظاهر شد که قبلا در زمان نوشتن این بخش ها برایم واضح نبود و این اتفاق در طرح پارچه ای جلد کتاب به صورت بافته هایی تصویر گری شده است.

از کیت هیوز[15] از انتشارات روتلج[16] به خاطر حمایت صبورانه اش در فرآیند کند و آهسته ی تکمیل این کتاب و همچنین از اندرو ساموئل[17] برای تشویق های اولیه متشکرم. از شاهبون[18] به خاطر مجوز استفاده از تصاویر 10 گانه رشد[19] در بودیسم سپاسگزارم. همچنین تشکر ویژه از معبد شوکوکوجی[20] و پروفسور ماری یوشیکاوا[21] از دانشگاه گاکوشی توکیو[22] خواهم داشت. از دوستانی که در مورد فصول مختلف ابراز نظر کردند بسیار ممنونم و به ویژه از همسرم، جان اشتاین[23]به خاطر مطالعات متعدد و منتقدانه و البته مفید او از کل کتاب بسیار قدردان هستم.

همچنین از تمام عزیزانی که اجازه بازنشر مطالب مختلف را به من در این کتاب دادند سپاسگزارم.[24]

[1] – Of Text and Contexts

[2] – Divinity Expresses the Self

[3] – A Changing God Image: What Does It Mean?

[4] – Symbol as Psychic Transformer

[5]The Idea of the Numinous

[6] – On the Importance of Numinous Experience in the Alchemy of Individuation

[7]Spirituality in Depth

[8] – The Reality of the Soul

[9]Contemporary Perspectives in Jungian Analysis

[10] – Spiritual and Religious Aspects of Modern Analysis

[11]Initiation: The Living Reality of an Archetype

[12] – On Modern Initiation into the Spiritual – a Psychological View

[13]The Allure of Gnosticism

[14] – The Gnostic Critique, Past and Present

[15] – Kate Hawes

[16] – Routledge

[17] – Andrew Samuels

[18] – Shuhbun

[19] – Ten Ox-Herding Pictures

[20] – Shokukuji-Temple

[21] – Professor Mari Yoshikawa

[22] – Gakushin University in Tokyo

[23] – Jan Stein

[24] – Excerpts from Jung, C.G., Collected Works of C.G. Jung , 1977, Princeton University Press, reprinted by permission of Princeton University Press. Excerpts from The Red Book by C.G. Jung, edited by Sonu Shamdasani, translated by Mark Kyburz, John Peck, and Sonu Shamdasani. Copyright 2009, the Foundation of the Works of C.G. Jung. Translation 2009 by Mark Kyburz, John Peck, and Sonu Shamdasani. Used by permission of W.W. Norton & Company, Inc. Excerpts from Memories, Dreams, Refl ections by C.G. Jung, edited by Aniela Jaffe, translated by Richard and Clara Winston, translation copyright 1961, 1962, 1963 and renewed 1989, 1990, 1991 by Random House, Inc. Used by permission of Pantheon Books, a division of Random House, Inc. Any third party use of this material, outside of this publication, is prohibited. Interested parties must apply directly to Random House, Inc. for permission.

The Ten Ox-Herding Pictures by S

مقدمه

یک روز صبح در حیاط پشتی یک کلیسای کاتولیگ قدیمی در براگای پرتغال[1] به آرامی  قدم می زدم. یکشنبه ای درخشان در جولای 2012 بود و از آنجایی که داخل کلیسا تاریک بود در زمان ورود کمی طول کشید تا چشمانم عادت کند. کشیشی با لباس تشریفاتی در حال خواندن دعا بود. در آن لحظه احساس کردم که به دوران میانسالی بازگشته ام. کلیسا به طور کامل پر نشده بود ولی خالی از جمعیت نیز نبود و به طور قابل توجهی شلوغ تر از معمول کلیساهای آن روزهای سوئیسی بود که من در آن زندگی می کردم. مردم اینجا به وضوح برای انجام اعمال مذهبی آماده بودند. جایگاه مقدسی که به خوبی نگهداری شده بود و تا سقف پر بود از تصاویر، مجسمه ها و نمادهایی که در مورد زندگی مسیح و مصلوب شدن فداکارانه او سخن می گفت. قوس بندی بالای محراب، به طور تاثیرگذاری نوعی بازسازی سه بعدی و غم انگیز از مصلوب شدن مسیح بود. مسیح در میان این سازه به طرز باشکوهی در حال مرگ بود و این در حالی بود که در زیر و اطراف او تصاویری از دیگر چهره های کتاب مقدس به تصویر کشیده شده بود. به خوبی می فهمیدم که بسیاری از مردمی که در آن مجمع بودند دارای پیشینه و خاستگاهی ساده هستند و در عین حال در بین آنها توریست هایی اندک به چشم می خورد که با لباس غیر رسمی خود، مشخص بودند. افراد در حال عبادت، تقریبا به طور مساوی خانم و آقا بودند و من حدس می زنم که در بازه سنی بین 30 تا 80 سال باشند. به نظر می رسید همه آنها جذب کلماتی شده بودند که از محراب به گوش می رسید؛ کلماتی که کشیش با عباراتی کهن از دعای کاتولیگ رومی در پیشگاه خداوند اقرار می کرد.

با خود فکر کردم که این (نمایش) دین من نیست. من به اندازه یک عمر مسیحی پروتستان بودم، یاد گرفته بودم که منتقدانه تفکر کنم، متمایل به کلام (و استدلال) و نه تصاویر مقدس گونه، و به اندازه زیادی هم متاثر از نمادها و آیین های سنتی کاتولیگ نبودم. باید بدانم که این مردم در دنیایی دیگر وارد شده اند، به خودم گفتم آنها برای لحظه ای کوتاه هم که شده در این مکان، با شکوه و تحسین مذهبی، زندگی می کنند و یا شاید با میزان مشارکت اندکی هم به انجام اعمال بپردازند اما قطعا ارادت و احترام همراه آنان وجود دارد. این موضوع در رفتار مذهبی و خالصانه آنها مشاهده می شود. من نمی دانم آنها که هستند و یا در ذهنشان چه می گذرد اما می توانم در چهره ها و زبان بدنشان شواهدی را بر احساسات معنوی مشاهده کنم. آنها وارد جهانی نمادین شده اند و بدون نگرشی کنایی و منتقدانه که در پس زمینه ذهنشان باشد در این جهان سیر می کنند. من و آنها در دوره ی مشترک زمانی با هم زندگی می کنیم و هم عصر هستیم اما از لحاظ فرهنگی از هم قرن ها فاصله داریم. من قطعا انسان مدرنی هستم. من نمی توانم جایی که آنها هستند بروم اگرچه که می توانم جهان آنها را در ابعادی درک و تحسین کنم اما نمادهای آنها نمادهای من نیستند.

بعد از گذشت دقایقی از آن کلیسای تاریک خارج شدم و مجددا وارد نور خورشید گشتم. حتی اگر فضای کلیسا، شرکت کنندگان خود را به جهانی ماورائی دعوت کند با این حال بودن در این فضا نوعی از احساس ترس از تنگنا به من القا می کرد. فضای اندکی برای تفکر آزادانه در آنجا وجود داشت. علاوه بر این من در کنار اجداد پروتستانم زوئینگلی و کالوین[2] آسوده تر می ایستم، آنها کسانی هستند که کلیسا را از مجسمه ها و تصاویر خالی کردند و کلمه را جایگزین آن کردند؛ آنها عقل، مفهوم و معنایی را اولویت دادند که بر تفکر مبتنیست نه بر تصاویر نقاشی شده، آیین های فیزیکی، پنجره های رنگارنگ و فرم های تجسمی! در دوران اصلاحات، تفکر بر هنر غلبه کرد و شهود، خود را با احساسی برای ایجاد یک نگرش اخلاقی سختگیرانه متحد کرد. نتیجه مشخص و واضح بود، جهان پروتستان منطقی و مفهومی شده بود و در نهایت تسلیم مدرنیته با علوم و ریاضیات تجربی (نوین) آن شد. امروزه موعظه هایی که در اکثر کلیساهای پروتستان گفته می شود خسته کننده هستند و نظرات در ابعاد وسیعی منسوخ و تاریخ گذشته! لفظ “خدا” از رگه های حیاتی خود تهی شده و در داستان هایی در متون مقدس رها گردیده است. این همان بحران حاضر در دین کتب مقدس است. تکه پاره هایی از متون گذشته تنها چیزی است که در کلیسا باقی مانده است و به مفهومی فراتر از نوستالوژی نمی تواند ما را برساند.

این نیز مفهوم مدرنیته است. مدرنیته نمادها، اسطوره ها، ادیان، غایت ها و تصورات معناآفرین را تنها به خاطر وجود شک، ندانم گرایی و دست آوردهای علمی کنار می گذارد. ما منتظر تحقیقات علمی می مانیم تا به سوالات ما پاسخ هایی دهد و چنین پاسخ هایی که از آزمایشگاه ها صادر می شود هیچ گاه نهایی نیست و همواره ما را در انتظار یافته های بیشتر می گذارد و یا حتی نتایج 100 درصد مخالف حاصل می کند. در ذهن انسان امروزی هیچ جایی برای پرداختن به مفهوم جهانی ماورایی و نامرئی در ورای این جهان وجود ندارد؛ جهان طبیعی تمام چیزی است که وجود دارد و علم ابزار کشف آن را فراهم خواهد کرد.

اگرچه که این رویکرد به این معنا نیست که کسی نتواند با اسطوره های قدیمی یا حتی احساسی، هم نوایی پیدا کند، چه این اسطوره ها از یونان باشد و چه مصر و هندو و یا از هر سیستم اعتقادی دیگر در سراسر جهان. برخی از انسان های مدرن در حقیقت گرایش زیادی بر این باور دارند که اسطوره های قدیمی را برای وجود انسان، استعاره هایی شگفت انگیز، و حتی بنیادین در نظر بگیرند. اسطوره شناسی در ابعاد زیادی شکوفا شده است ولی با این حال هنوز سوالی باقی مانده و آن اینکه اگر ما در کتابخانه های امروزی و شگفت انگیز خود و یا شبکه گسترده اینترنت ، کتاب های بزرگ تاریخ و اسطوره شناسی را مورد مطالعه قرار دهیم، آیا آنها را الهی و قانع کننده خواهیم یافت؟ این موضوع مستلزم تغییر بزرگی در دیدگاه ما دارد و آن شک در منطقه زمانی مادی گرا و مدرن ماست. اغلب مشاهده می شود که فحوای اسطوره ها در داستان گویی و رسانه های امروزی نیز نفوذ کرده است اما با این وجود منشاء ایمان یا اعتقاد نیستند. آنها فقط جنبه سرگرمی دارند. رمان ها، فیلم ها، اشعار یا سریال های تلویزیونی به طور چشمگیری قابلیت تهییج عواطف قدرتمند را دارا می باشند اما به ندرت به ما تجربه ای از الوهیت را الهام می بخشند که بتواند زندگی ما را متحول کند. شاید محتوایی کم رنگ از الوهیت در آنها نیز یافت شود اما قطعا کافی نیست. آنها صرفا لذت هایی لحظه ای هستند. تصاویر اسطوره ای می تواند امواجی قدرتمند از احساس را ایجاد کند اما در حقیقت این اسطوره ها نسبت به زندگی روزمره ما به نوعی حواس پرتی محسوب می شوند تا اینکه ما را به سمت الوهیت متحول کنند. مدرنیته بدون استفاده از نمادها و یا معانی حاصل از نمادهای ساخته شده توسط مذاهب در اعصار گذشته به تعریف وظیفه و عمل می پردازد. برای مثال نیاز به “سعادتمندی” موضوعیست که نمود کمی در اذهان دارد مگر اینکه از آن مفهوم اجتماعی و اقتصادی برداشت شود. حتی اگر خلاقیت و نوآوری به خاطر تولید ارزش های اقتصادی به شدت مورد تقدیر باشند، در مدرنیته هیچ احساسی در مورد روح و ماوراء وجود ندارد. آن دسته از ما که به طور عمیق تحت تاثیر فرهنگ مدرنیته هستند ممکن است تلاش زیادی برای یافتن راهی کنند تا بتوانند به آنچه که گذشتگان و یا ادیان سنتی به تمامیت زندگی می کردند دست یابند؛ بدون اینکه به یک آگاهی خودشناسانه که زندگی نمادین نامیده می شود بپردازند و اغلب و در اکثر مواقع این تلاش بیهوده و بی نتیجه خواهد بود.

یکبار در اجرای بسیار با شکوه نمایشنامه ای از اجرای آگاممنون[3] از اورستیا اثر آیخولوس[4] شرکت کردم. هدف این نمایشنامه تماس مستقیم بینندگان با الهه خشم زمین، گایا[5] بود، الهه ای که به شدت نسبت به سوء استفاده های انجام شده توسط ما در مورد محیط زیست اعتراض می کرد. فریادهای خشن گایا که همه چیز را در هم می شکست، من و دیگران را می ترساند تا جایی که ما در آن لحظه قانع شده بودیم که باید به هر قیمتی به نیازهای زمین توجه کنیم و یا اینکه محکوم به مجازات بی امان و یا نابخشودنی خواهیم شد. زمانی که تئاتر را ترک می کردم به شدت و عمیقا تحت تاثیر قدرت اجرا و پیام آن نمایش بودم. با این حال بعدا در مورد گایا در تعجب فرو رفتم. با خود فکر کردم که او تنها یک استعاره بوده است و نویسندگان نمایشنامه ازین تصویر و قدرت کلام در یک سطح کاملا احساسی برای رساندن دیدگاه سیاسی خود بهره برده اند. اما آیا سیاستمداران و دانشمندان و تجار تنگ نظر نسبت به گریه های گایا روی صحنه نمایش اقدامی می کنند و در مورد زمین به عنوان یه موجود زیست محیطی اتفاق نظر دارند و به اینکه در حقیقت دارد مانند گایا فریاد می زند اعتنایی می کنند؟ آیا زمین واقعا ما را به خاطر گناهانمان نسبت به مادر مجازات می کند؟ با زبان استعاره و در محاوره بله! شاید. اما این در حقیقت استعاره ای ساخته دست بشر است، محصولی از تخیلات یک نمایشنامه نویس که با عنصر احساس تقویت شده و با ترس و گناه آمیخته است. اما آیا ما می توانیم چنین چیزی را جدی بگیریم در حالی که دیگر اعتقادی به گایا به عنوان یک الهه در میان ما وجود ندارد؟ منبع این پیام چیست؟ آیا از ماوراء آمده است یا از همین جا و اکنون؟ آیا ما نباید به جای احساسات برانگیخته شده توسط یک نمایش، به اندازه گیری و بررسی عقلانی برای اقدام تکیه کنیم؟

از خود می پرسم آیا هنوز راهی برای این وجود دارد که نمادها و یا حتی تصویر خداوند بتواند برای یک احساس معنا دار در دوره مدرنیته کافی و قانع کننده باشد؟ زبان استعاره به وفور در فیلم ها، ادبیات و هنر یافت می شود و مدام از جلوی چشم ما عبور می کند اما جز خاطره ای از یک تجربه احساسی و یا چند ایده که بتوان از آنها برداشتی سطحی کرد اثر گذاری دیگری ندارد. زبان استعاره بدون شک ما را به تفکر وا می دارد اما آیا واقعا مسیری قابل اتکا به ما نشان می دهد؟

استعاره حتی می تواند با تفکر شفاف در تعارض باشد و علوم روز واقعا نسبت به زبان استعاره مشکوک است. شاید باید به عقلانیت و محاسبه منطقی روی آوریم و از خودِ تکنولوژی برای رام کردن افراط در فرهنگ مدرنیته بهره ببریم و برای جلوگیری از تخریب طبیعت به جای نمادها به دانش روی آوریم. اما آیا علم برای زندگی کردن کفایت می کند؟ درباره نیاز ما به معنا چه؟ به نظر می رسد نه استعاره و نه دانش برای زندگی کافی نیستند.

در این اثر در تلاش برای ترمیم تنش بین اضدادی هستم که مدرنیته گریبانگیر آن است. در یک طرف تنش، زبان استعاره و گرایشات مذهبی نهفته است که در ذات بشر ریشه دارد و نمی توان آن را بدون بروز نتایج آسیب زا نادیده گرفت. در سمت دیگر این تضاد تمایل شدید ما به ترجیحات فرهنگی امروزه می باشد که شامل تفکر انتقادی، معادلات فکری، شواهد علمی و شمایل شکنی[6] (بدون تصویر لطفا!). مدرنیته به سمت شمایل شکنی و منطقی شدن گرایش دارد اما در عین حال ثابت می کند که غیر ممکن است بدون تصاویر، استعاره و نمادها زندگی کرد. تمایل امروزی به علوم طبیعی در این تضاد، به وضوع در طبقه بندی های علوم امروزی و علوم انسانی تدریس شده در دانشگاهها مشاهده می شود. همچنین علوم اجتماعی، که عمدتا در تلاش است تا خود را پسر عموی با اهمیت علوم طبیعی معرفی کند که البته تلاشی بی ثمر است. با این حال در حاشیه جوامع مدرن و عمدتا دور از چشم گروههای دانشگاهی، همچنان کشش قدرتمندی به سوی معنویت و امر متعالی جریان دارد که در برابر کمّی سازی و تحلیل های منطقی مقاومت می کند و بر دیدگاه خود از واقعیت پافشاری می نماید. این اصرار بر وجود فضایی برای معنویت حتی در مدرن ترین و مادی ترین جوامع از بین نمی رود. در واقع تحقیقات علمی به این امر اذعان می کند که علاقه به تجدید حیات در معنویت در دنیای مدرن امروز نمایان است. دیوید تیسی در کتاب خود حتی در مورد انقلاب معنویت در زمان ما سخن به میان می آورد[7] و شواهدی بر نظریه خود در بسیاری از حیطه های جوامع مدرن ارائه می دهد.

در مدرنیته و حتی در پست مدرنیته ما باید در آن واحد با و بدون نمادهای متعالی و معنوی زندگی کنیم. این یک رفتار تعادلی بسیار ظریف است. ما ناچاریم با آنها زندگی کنیم چرا که خود به خود و بدون دعوت به سمت ما می آیند درست مانند ملاقات های ما با جهان مقدس. اما حتی با وجود اینکه ما آنها را مد نظر داریم باید به مسیر خود از میان آن و حتی در ورای آن نیز بیندیشیم، به عبارت دیگر آنها را خودآگاه نماییم و با هم متحد سازیم. این تنشی است که می بایست هم زندگی و هم ترمیم شود. به طور خلاصه چیزی که من به دنبال آن هستم راهی فردی به سوی معنویت است که بر بستر تجربه های شخصی استوار می باشد و با بازتاب آنها و بوسیله ی دیدگاهی روانشناسانه نمود خارجی پیدا می کند. این روش خارج از هر سازمان یا ساختار مذهبی است. در این کتاب من در مورد این روش و دستیابی به معنویت تحت عنوان “اندیشه در خویش” سخن خواهم گفت.

[1] – Braga, Portugal

[2] – Zwingli and Calvin

[3]Agamemnon

[4]Oresteia by Aeschylus

[5] – the wrath of the Earth Goddess, Gaia

[6] – iconoclasm

[7] – “the emergence of contemporary spirituality” (Tacey 2004 )

Translation
فصل یک - اندیشه در خویش

شراب جدید پوستین جدید می خواهد

شراب جدید پوستین جدید می خواهد[1]

در این کتاب برای بیان مفهوم اندیشه در خویش از آثار و زندگی نامه کارل گوستاو یونگ بهره خواهم برد و به خاطر این موضوع نیز نیازی به شرمندگی و عذرخواهی نمی بینم چرا که نیت واقعی من به هیچ وجه قهرمان سازی از یونگ نیست و نمی خواهم او را به عنوان یک ایده آل بالا ببرم. به منظور بافت دادن به استخوان بندی بحث خویش از زندگی نامه و نوشته های او استفاده خواهم نمود. این کتاب راهی برای پرداختن به معضل معنوی انسان مدرن می باشد و یونگ در طول عمر با برکت خود این معضل را به خوبی با مثال هایی بیان نمود و به طور کامل راجع به آن نگارش کرد. تلاش عملی و تئوری او برای حل معضل معنویت در فرهنگ، دست مایه ایست برای این نوشتار تا بحث خود را پیش ببرد، حتی اگر نتواند در ابعادی پاسخ های دلخواه همگان را در بر بگیرد.  یونگ به انقطاع معنوی در جامعه مدرن پی برده بود و تلاشی فراتر از صرفا تشخیص مشکل، مبذول داشت. او برای تسکین این مشکل تلاش کرد و مشخص شد که این درمان، روشی کاملا نوین است.

امروزه مشخص شده است که یونگ در طول زندگی خود به طور پیوسته و با روش های متعدد درگیر گفتگویی آگاهانه با دین، به خصوص با آیین دینی زمینه ای خود یعنی مسیحیت بوده است. این موضوع در زندگی نامه اخیرش با نام “خاطرات، رویاها و اندیشه ها” مشخص شد، کتابی که یونگ در آن، دوران کودکی خود را در خانواده ای مسیحی خاطر نشان کرده و از گفتگوهای بی نتیجه با پدر کشیش اش پاول یونگ[2] سخن به میان آورده و به چالش های همیشگی اش با مذهب و باور اشاره داشته است. بر خلاف فروید، یونگ به طور کامل با روی آوردن به روشنگری و ارزش متعالی استدلال و علوم تجربی، بر ضد احساس و بویژه شهود اقدام نکرد. از این رو وی به سمت سبک ادبیات احساسی آلمانی[3] که توجه زیادی به افسانه، نماد و رمز و راز دارد، گرایش داشت. یونگ اغلب چنین می گفت که عقل فریب دهنده است و می تواند شخص را از درک کامل حقیقت به خصوص در زمینه های روانی دور کند. علاوه بر این او احساس می کرد که حتی اگر به اعتقادات جزمی و متعصبانه دین ادعای ایمان نداشته باشد، با مسیحیت، سنت پیشین خانوادگی اش در اعتقاد نسبی باقی بماند. در عمیق ترین نوشتارها و گفتارهای یونگ، او به زندگی با این نگرش پاسخ می دهد که مذهب در نهاد بشر امری فطری است و انسان به شدت با معنویت گره خورده است حتی اگر خود را منفک از هر دیدگاه و آیین مذهبی بداند. انسان احساسی قوی در این باره دارد؛ همان احساسی که مکس وِبِر[4] خیلی خوب از آن به “موسیقیای مذهبی” تعبیر می کند، چیزی که وبر اعتقاد دارد عموما در دنیای مدرنیته غایب است. به تعبیری یونگ را می توان به عنوان شخصی در نظر گرفت که به (دنیای) قرون وسطی بازگشته اما با این تفاوت که به عنوان یک دانشمند امروزی به تحصیل پرداخته و آموزش دیده است و برای دست و پنجه نرم کردن با سوالات معنوی مدرنیته و نادیده نگرفتن آنها، دارای ابزارهای منطقی و عقلانیست. به همین دلایل، نوشته های یونگ برای سردرگمی های معنوی زمانه ی ما راهنمای خوبی ارائه می کند. این نکته نیز حائز اهمیت است که وقتی یونگ (در نوشتارش) از زبان مذهبی نیاکان خود استفاده می کند در حقیقت از واژه ها در قالب نمادها و معانی روانشناسانه بهره می برد تا اینکه معنای تحت الفظی و متافیزیکی آن مد نظرش باشد. برای مثال او زمانی که سخن از خدا به میان می آورد، مانند سایر مردم و خداشناسان منظورش موجودی متافیزیکی و متعالی نیست بلکه بیشتر منظورش تصاویری از خداست که توسط عوامل روانی یا کهن الگوها[5] ایجاد می شود. دانستن این موضوع در مطالعه آثار یونگ که فحوا و تصاویر مذهبی در آن وجود دارد، لازم است. ازین رو با سوء برداشت از دیدگاههای اساسی یونگ، سردرگمی های فراوانی پدید آمده و قلم فرسایی های بیهوده ای نیز انجام گرفته است.

در یکی از آثار قبلی خود با نام “یونگ و درمان مسیحیت[6]” به بررسی زمینه های شخصی و عقلی و ادله، برای بسیاری از آثار یونگ در مورد اصول مسیحیت و همچنین مکالمات گسترده و تعاملات او با نمایندگان الهی مسیحیت پرداخته ام. به طور خلاصه در آن کتاب بیان کرده ام که یونگ در سالهای بلوغ فکری اش ( تقریبا پس از 60 سالگی) تصمیم گرفت مسیحیت را به عنوان نوعی از روان درمانی معرفی نماید. این نوعی روان درمانی برای فرهنگ خواهد بود که توسعه ای برای روان درمانی فردی است. روش درمانی یونگ بر گرایش عمیق مسیحت به تقسیم بندی اضدادِ موجود در روان انسان به دو گروه اضداد آشتی ناپذیر مانند خیر و شر، مردانگی و زنانگی، روح و جسم ، تمرکز داشت. برای مثال در سیستم های فلسفی و دینی سالم تر مانند تااُایسم[7]، این تضادها اساسا مرتبط هستند و در رابطه ای پویا و دیالکتیک به سر می برند. در مسیحیت این تضادها تا ابد تضاد هستند ازین رو شرایط نوروتیک یا روان نژندی را تقویت می کنند. علاوه بر این او می دید که مسیحیت در دنیا به عنوان نیرویی مذهبی و فرهنگی در حال ضعیف شدن است و مسیری به سمت انقراض دارد مگر اینکه بتواند راهی برای درمان این تعارضات درونی از طریق تجلی[8] جمعی اش بیابد. او به دنبال ارائه راه کاری برای خروج از این بن بست بود. نهایتا به این نتیجه رسید که در این پروژه شکست خورده است. بیمار تمایلی در نیل به سوی تمامیت نداشت.

با این وجود این تلاش، سرنخ هایی برای یک راه رو به جلوی احتمالی در زمانه پر مشکل ما به جای گذاشت. اگر چه که این مسیر برای سنت گرایان، ناپسند و برای روشنفکرانِ مدرن غیر قابل پذیرش خواهد بود. این چیزی است که من راه سوم می نامم که نه راهیست سنتی و نه رویکردیست مدرن و سکولار. این راه چشم اندازی برای نوعی جدید از انسان گرایی است که بر مبنای ایده ی تلفیق الوهیت با انسان بنا شده است؛ ایده ای که برای پذیرندگان آن مساوی با تجسم تصویر کاملی از خداوند[9] است. این چالش و فرصتی است که روانشناسی ارائه می دهد. چالشی برای نظریه خدایی متافیزیکی و ماورای طبیعت در ادیان سنتی و فرصتی برای آینده ای که در آن معنویت در تار و پود زندگی آگاهانه و روزمره تنیده شود. به همین خاطر نیاز است تا تغییری بزرگ در مدل تفکری رخ دهد، تغییری که خدایان سنتی ادیان را به تصاویری روانی از خداوند تبدیل می کند، تصاویری که برای ادغام با خودآگاهی انسان در دسترس است.

این راه محتمل برای معنویت انسان مدرن، در کتاب بحث بر انگیز اخیر یونگ با نام ” پاسخ به ایوب[10]” به شدت دیده می شود. در این کتاب، یونگ می گوید: “خدا می خواست انسان شود و هنوز هم می خواهد[11]” . پیامد های دلهره آور این ایده می بایست مورد بررسی قرار گیرد و در ادامه من به این کار اهتمام می ورزم. در حقیقت به معنای واقعی کلمه می بایست بر روی مفهوم فردیت[12] کار کنیم.

کتاب پاسخ به ایوب تا حدی ناشی از تبادل نظر طولانی مدت یونگ با ویکتور وایت[13]، استاد الهیات دانشگاه آکسفورد بود. این مکالمات نقطه اوج تلاش های وی برای فهم خلاقانه و درمان محور از مسیحیت را نشان می دهد. ارتباط این دو نفر در مکاتبات بین آنها از سال 1945، زمانی که یونگ 70 ساله بود با جزئیات ثبت شده است. مکالمات او با ویکتور وایت او را در سطوح مختلف عمیقاً درگیر کرد، به ویژه در خصوص مشکل مبرم رابطه بین روانشناسی تحلیلی، الهیات و اعمال سنتی مسیحیت. یونگ با وارد شدن به یک رابطه عاطفی و فکری شدید با ویکتور وایت، بینش بیشتری در مورد تعارضات روانشناختی که در روح مسیحیت موج می زند، به دست آورد، به ویژه در فردی که سعی می کند نگرشی روانشناختی داشته باشد و در عین حال در تلاش برای پایبندی به سنت کاتولیک رومی هم هست. کتاب او، پاسخ به ایوب، که در سال 1952 به زبان آلمانی منتشر و در سال 1954 به انگلیسی ترجمه شد، در میانه ی گفتگوی این دو نفر نوشته شده است. تا حدی می توان این کتاب را به عنوان خطاب به آقای وایت در نظر گرفت اما واضح است که برای تمام جهان مسیحیت نیز معنا دار می باشد. مخاطبان آن شامل هر کسی است که در یک فرهنگ عمدتاً مسیحی زندگی می کند و در آن مشارکت دارد. این کتاب پاسخ یونگ به مشکلاتی است که در روان مسیحیت ایجاد می شود و کسانی که می خواهند به افسانه های مسیحی وفادار و متعهد بمانند به راحتی آن را هضم نمی کنند. برای ویکتور وایت، پیام پاسخ به ایوب بسیار متفاوت از اعتقادات مذهبی و فلسفی او بود و این کتاب به طور مؤثری به تلاش برای همکاری با یونگ پایان داد. در واقع، وایت فکر می‌کرد که یونگ با انتقاد از تصویر مسیحیت از خدا و مخاطره کردن با بیان ایده‌های عجیبی مانند تجسم مستمر خداوند[14] (به معنای اینکه تجسم خداوند فقط در مسیح رخ نداده است و امری دائمی برای انسان است) و «مسیح بودن همه[15]» به نظریه‌های روان‌شناختی خود خیانت می‌کند. (یونگ 1954، پاراگراف 758). آقای وایت احساس می کرد که یونگ دچار افراط در کهن الگوها و توهمات پارانویایی شده است و دیگران را به آن دعوت می کند.

پیام اصلی یونگ در کتاب پاسخ به ایوب چیست؟ اساساً پیام این کتاب این است که مکان نمایش کتاب مقدس از قلمرو متافیزیکی و اسطوره‌ای به حوزه روان‌شناختی تغییر کرده است و انسان‌ها به تنهایی مسئول رستگاری، توبه و جبران و آشتی اضداد هستند، نه یک خدای متعالی در “آن بیرون” و در یک قلمرو ماوراء طبیعی. برای انسان امروزی، رستگاری و کفاره دیگر از عالم بالا نمی آید، بلکه اکنون باید از درون سرچشمه بگیرد. عصر روانشناسی پیش روی ماست. اگرچه که این مشکلی بزرگ است اما در عین حال فرصتی عظیم برای پیشرفت های بیشتر نوع بشر خواهد بود.

در غرب، و به طور فزاینده ای در جهان امروزی و در تمام جوامع مدرن، فرهنگ پیشتاز، تفکر اسطوره ای و متافیزیکی را پشت سر گذاشته و به سمت نگرش سکولاریستی، عمل گرایانه و ابزاری و به سمت رویکردی فلسفی ماتریالیستی رفته است. چهارچوبه ی آگاهی که مدرنیته به آن دست یافته است دیگر میدان اقتدار اعتقادات یا شخصیت های مذهبی نیست. این چهارچوبه، سکولار، علمی و به طور فزاینده ای فردی است و همچنین از حدس و گمان متافیزیکی و انتزاعی بیزار است. دانش معتبر و مرتبط باید مبتنی بر تحقیق و تجربه باشد، نه بر اساس ایمان یا اعتماد به مراجع دینی، اعم از متون یا اشخاص. این بدان معناست که انسان می بایست هدف و سرنوشت خود را به صورت پسا اسطوره‌ای و پسا متافیزیکی دوباره تصویر گری کند. آنها باید به دنبال منبع دیگری از الهام و اطلاعات باشند تا آنها را به پیش ببرد، زیرا منطق الهیات دیگر شرایط و مسیر بشریت را روشن نمی کند. اگر بخواهیم معنویت را در اصطلاح معاصر پیدا کنیم باید نوع جدیدی از نور در تاریکی مدرنیته روشن شود. یونگ این گونه حدس زد که این نور می تواند از نمادهای روان و روانکاوی ساطع شود. اما روان چیست؟ و نمادهای آن کدامند؟ قطعا هرچه که هست انسانی، طبیعی و در بدن است. اما همچنان که در فصل‌های بعدی خواهیم دید، ممکن است روان سرنخ هایی از تعالی (و فرافیزیکی بودن) را مشاهده کرده و عمیقاً در مورد آن فکر کند.

پاسخ به ایوب تفسیری روانشناختی بر کتاب مقدس و سنت های آن، از آغاز کتاب مقدس در دوران باستان تا به امروز است. این کتاب به عنوان تفسیری از کتاب مقدس به هیچ وجه به دین یا مسلک خاصی اعم از عبری یا مسیحی تعلق ندارد و در اصل مرتبط نیست و به همان اندازه در حد و مرز شیوه نامه های مدرن تحقیق و پژوهش تاریخی نمی گنجد. این کتاب نه مذهبی است و نه آکادمیک بلکه کتابی است روان شناسانه. به عقیده یونگ، این بدان معنی بود که (دین و تفسیرهای آن – مترجم) توسط قواعد پویای روان‌شناختی و مهم‌تر از همه با قواعد فردیت اداره شده است. یعنی تفسیر روان‌شناختی، از منطق روان و رشد آن که فردیت است پیروی می‌کند و به طور مهمی عواطف و شهود را در روش‌شناسی خود گنجانده است. واکنش‌های روان‌شناختی مفسر به متن، در علم هرمونوتیک مورد توجه است، زیرا مفسر کاملاً تشخیص می‌دهد که رابطه ای شخصی با متن (کتاب مقدس) وجود دارد و او در این رابطه است که به تفسیر (کتاب) می پردازد. روان مفسر به طور خودآگاه در مرکز فرآیند تفسیر قرار دارد پس بنابراین مسئولیت نتیجه تفسیر به روان مفسر بر می گردد. “پاسخ به ایوب” نمای واضحی را از آنچه تفسیر روانشناختی می تواند از عقیده یک استاد ایجاد کند ترسیم می نماید. همانطور که یونگ دیدگاه روانشناختی خود را در مورد کتاب ایوب و بقیه کتاب مقدس بیان می کند، او روایتی منحصر به فرد و شگفت انگیز از فرآیند فردیت با استفاده از تصویر خدا[16] در کتاب مقدس خلق می نماید. خدا شخصیت اصلی کتاب مقدس است و در این دیدگاه، خدا چهره ای ادبی است که یونگ از آن با نام “تصویر خدا” یاد می کند و نه آنکه خدایی ممکن است فی نفسه وجود داشته باشد. او بین متن و مرجع متن فاصله ایجاد می کند. منحنی روایت کتاب مقدس از خلقت جهان تا پایان زمان ادامه دارد و از توسعه روانشناسانه تصویر خدا در کتاب مقدس سخن می گوید. در کتاب پاسخ به ایوب، یونگ خود به جایگاهی عالی در نویسندگی دست می یابد، که از جهاتی از توماس مان[17] و حتی گوته[18] پیشی می گیرد، که هر دوی این افراد موضوع شرط بندی خدا با شیطان را در آثار مربوطه خود، دکتر فاوستوس[19] و فاوست[20]، مطرح کردند. در واقع، یونگ عالی ترین داستان دنیای مسیحیت، یعنی کتاب مقدس را بازنویسی می کند. در پاسخ به ایوب، چیزی را می یابیم که هارولد بلوم[21] از آن به عنوان “قرائت به شدت نادرست” یاد می کند، که امکان خلق یک شعر متعالی را ایجاد می نماید. کتاب پاسخ به ایوب شعری از روان آدمیست که دیدگاهی را برای نوع جدیدی از انسان گرایی ارائه می دهد، نوع جدیدی از انسان گرایی که به معنای سنتی آن به هیچ وجه دینی نیست، اما همچنین ملحدانه و سکولار هم نیست. دیدگاهی که معنوی است اما از همه مفروضات متافیزیکی بی بهره است. از دانش بر اساس تجربه حمایت می کند و نوعی از عرفان مدرن است. در اینجا خلاصه ای از منظور یونگ در مورد “قرائت نادرست” (از کتاب مقدس) را می آوریم که کارل بارت[22]، یکی از متکلمین، به درستی در مورد آن بیان کرده است که منعکس کننده ذهن روانشناس می باشد، نه ذهن خدا.

یونگ کتاب ایوب را در مرکز (فهم) روایت کتاب مقدس قرار می دهد. این کتاب رمزآلود نقطه ای اساسی است که دگرگونی روانشناختی شخصیت اصلی کتاب مقدس، یا همان تصویر خدا، یهوه[23]، به آن تبدیل می شود. در کتاب ایوب، خداوند به دلیل ناآگاهی و سوء رفتار مجرم شناخته شده است. خداوند در رفتار با ایوب به شدت اشتباه می کند. در شخصیت بی عیب و نجیب ایوب، خداوند با سطحی از آگاهی برتر از سطح خود روبرو می شود. ایوب موضع خود را حفظ می کند و تمامیت و یکپارچگی عالی خود را نشان می دهد، در حالی که خدا ناآگاهی محض و سوء استفاده متکبرانه از قدرت را نشان می دهد. شعور انسان از الهی پیشی گرفته است به این معنا که ایوب در دعای بی گناهی خود بر حق است و خداوند در اشتباه با او به عنوان پست تر خود رفتار می کند. شعور و آگاهی انسان از خداوند پیشی گرفته است به این معنا که ایوب در دعای بی گناهی خود بر حق است و خداوند با او به عنوان موجودی پست تر به اشتباه رفتار می کند. در رویارویی با ایوب، خدا ناتوان و بی رحم شناخته شده است. او احساس عدالت خود را زیر پا گذاشته، عهد خود را شکسته و صداقت خود را از دست داده است. او از طریق به اصطلاح تسلی دهندگان ایوب، او را مورد حمله قرار داده و ایوب تبدیل به قربانی جامعه خود شده است. یهوه به طرز فاجعه باری با حکمت عالی خود، همتای زنانه اش (سوفیا) از ابدیت جدا افتاده است. پس از رویارویی بی ادبانه با ایوب، خداوند متوجه می شود که قدرت نمی تواند بر عدالت غلبه کند و بنابراین مجبور می شود خود را بازسازی کند و جبران کند. قبل از هر چیز، او باید حقارت خود را نسبت به نوع بشر تشخیص دهد. مسئله حیاتی آگاهی در سایه است. خدا کاملاً از کاری که انجام می داده آگاه نبوده است. او با یعقوب ناعادلانه برخورد می کند. او ابتدا به دست چپ خود، شیطان، آزادی داد تا با خلع ید از دارایی های زمینی، خانواده و سلامتی انسان وفادار اما ضعیف، او را بیازماید، و سپس هنگامی که ایوب از آزمایش سربلند بیرون آمد و درستکاری خود را حفظ کرد، خدا با عصبانیت با نمایش قدرتی واکنش نشان داد و درخواست عدالت ایوب را رد کرد. بدیهی است که خداوند در ابتدا با بدرفتاری با ایوب، این مرد درستگار، و سپس با تقلیل او به سکوتی حقیرانه به او خیانت کرده بود. در این نمایش شرارت بیهوده، حکمت و عدالت ستوده خداوند کاملاً غایب بود.

این نمایش یک بحران در وجدان خدا ایجاد می کند. به عنوان یک عامل روانشناختی، تصویر خدا می تواند تحت تأثیر آنچه در آگاهی می گذرد، قرار گیرد. تصویر خدا، حتی اگر جمعی باشد و عمیقاً در لایه‌های کهن‌الگویی ناخودآگاه تعبیه شده باشد، فراتر از دسترس هشیاری نیست، اما در واقع به شدت تحت تأثیر آنچه در آگاهی فرد رخ می‌دهد قرار می‌گیرد. خداوند برای اینکه به سطح ایوب برسد و جایگاه اخلاقی خود را باز یابد، با انسان رابطه عمیقی برقرار می کند و به عنوان یک فرد در مخلوق خود تجسم می یابد. بنابراین یک جنبه ی مهم از سلفِ کهن الگویی[24] در واقع وارد حوزه آگاهی ایگو می شود. اکنون تجربه رنج خدا، داخل و در طول زندگی شخصیت انسانی، عیسی ناصری، از نظر کیفیت و درجه با آنچه قبلاً بر ایوب وارد کرده بود برابر می شود. زندگی خدا به عنوان یک انسان در تجربه خیانت و طرد شدن به اوج می رسد – درست زمانی که مصلوب می گردد. عیسی مانند ایوب تبدیل به یک بزغاله شد که ابتدا به عنوان یک ایده آل مطرح شد و سپس به شدت توسط اوباش طرد شد. هنگامی که عیسی از روی صلیب می گوید: “خدای من، خدای من، چرا مرا ترک کردی؟” خدا به طور کامل در آنچه ایوب تجربه کرد سهیم است. عیسی مانند ایوب تبدیل به یک گناهکار شد که ابتدا به عنوان انسانی ایده آل مطرح بود و سپس به شدت توسط قومش طرد گردید. هنگامی که عیسی از روی صلیب می گوید: “خدای من، خدای من، چرا مرا ترک کردی؟” خدا به طور کامل در آنچه ایوب تجربه کرد سهیم است. عیسی به پدرش در آسمان ها اعتماد کرده بود و این اعتماد در لحظه ای که به طور کامل طرد شد از بین رفت. خدایی که در عیسی مجسم شد، اکنون دچار همان خیانتی می شود که ایوب با اعتماد به او متحمل شده بود. این «پاسخ قلبی» خدا به ایوب است. به خائن خیانت می شود و بنابراین تأثیر کامل سایه خود را تجربه می کند. معکوس شدن فرآیند کامل می شود و نتیجه آگاهی بیشتر است. با این کار، خدا در آگاهی پیشرفت می کند و خود را به استانداردی که ایوب تعیین کرده است، می رساند. این نشان دهنده افزایش عظیمی در آگاهی از سوی کهن الگوی سلف است. این یک پیشرفت تاریخی آگاهی در سطح جمعی است.

با این حال، در واقع، خدا از ایوب پیشی می گیرد، زیرا او خیانت خود را تشخیص می دهد، کاری که ایوب هرگز انجام نداده یا مجبور به انجام آن نشده است. تصویری از خدا، در طول این تجربه دردناک، به عنوان چهره ای با جایگاهی غیرقابل تصور بالاتر نسبت به قبل، باز تولید شده است، مدلی از آگاهی یکپارچه. این نشان دهنده یک تغییر چشمگیر در تصویر خداست، از یک قدرت مستبد به موجودی که از سایه خود آگاه است و مسئولیت آن را بر عهده می گیرد. این یک تصویر جدید از خدا و یک انگاره ی پیشرفته ی روانشناختی از الوهیت است. در این قرائت، کهن الگوی سلف که اساس تمام تصاویر خدا در سراسر جهان و در همه اسطوره ها و الهیات است، به سطح جدیدی از فردیت دست یافته است.

در روایت کتاب مقدس، همه اینها در سطح اسطوره اتفاق می افتد که در آن خداوند، موجودی متعالی دیده می شود، اما این رویکرد در شخصیت پردازی عهد عتیق نسبت به  عهد جدید دستخوش تغییر می گردد.  در سطح روان‌شناختی، این پیشرفت نشان‌دهنده امکانی است که “تصویر خدا” می تواند تضادها، خیر و شر، مردانگی و زنانگی را بیشتر شامل شود و آنها را به سطح بهتری از رابطه با یکدیگر برساند. دین کتاب مقدس این شانس را داشت که در یک رابطه دیالکتیکی با یکدیگر به دیدگاه تائوئیستی از اضداد نزدیک شود. این مفهوم در آئینی جهانی و فراگیر معنا پیدا می کند، دینی که مسیحیت در روزهای اولیه خود مطرح کرد، اما متأسفانه متوجه آن نشد زیرا تسلیم گرایشات تفرقه جویانه که در اذهان الهی و محیط فرهنگی جهان باستان جریان داشت، گردید.

با نزدیک شدن به عصر حاضر، آگاهی انسان که امروزه آن را در فرهنگ مدرن می شناسیم، از حالت پیشا مدرن آگاهی اسطوره ای و متافیزیکی[25]، عمیقا عبور کرده است. با این تحول، نگرش روانشناختی جدیدی ظهور پیدا کرده است، شیوه جدیدی از تفکر درباره تجربه دینی و انگاره های آن. در این مدل جدید، روان انسان جایی را می گیرد که زمانی توسط خدا اشغال شده بود. کهن الگوی سلف که مرکز ناخودآگاه جمعی است، جایگاه کسی را اشغال کرده است که قبلاً یک خدای ماوراء طبیعی تلقی می شد. ما به جای خدایان و الهه‌های متافیزیکی، از تصاویر خدا صحبت می‌کنیم که محصول کهن الگوی سلف هستند. روان انسان به نقش اصلی در داستان تبدیل شده است، موضوعات درونی و بیرونی در فرآیندهای فردیت که به طور آگاهانه و یا ناخودآگاه در کاراند. اکنون روان به عنوان جایگاه بهشت و جهنم، موجودات اساطیری مانند خدایان و الهه ها، فرشتگان و شیاطین و غیره دیده می شود. روان به عنوان منبع وجود آنهاست و به عنوان بستری در نظر گرفته می شود که نزاع هایی که زمانی در قلمروهای خیالی ماوراء طبیعی و در میان ساکنان آن شعله ور بود، در محدوده آن می بایست قرار بگیرد. در درون روان است که این نبردهای پر سر و صدا را باید پیروز شد، شکست خورد یا تحمل کرد. و با این تغییر عظیم در آگاهی انسان، این مسئولیت روانی و اخلاقی به وجود می آید که انسان ها به صورت فردی و جمعی، چالش فرآیند فردیت را به عهده می گیرند. آنچه زمانی اسطوره بود، اکنون به عنوان یک داستان روانشناختی خوانده می شود، و پیامدهای این تغییر در آگاهی برای بشریت بسیار زیاد است.

به عنوان مثال، در الهیات سنتی مسیحی، اسطوره تجسم و حلول، عموماً به عنوان یک رویداد منحصر به فرد در نظر گرفته می شود که در آن خداوند در شخص عیسی مسیح انسان شد. این رویداد تنها یکبار اتفاق افتاده است و دیگر هرگز رخ نخواهد داد. یونگ مفهوم تجسم[26] را در یک حالت روانشناختی بازنگری می کند، او می گوید تجسم فرآیندی در حال رشد است که در آن ناخودآگاه در طول دوره زندگی یک فرد در آگاهی جذب می شود. او اسم این فرآیند را فردیت[27] می گذارد. برای مردان و زنان امروزی، تجسم و حلول به معنای ورود فعال و آگاهانه به فرآیند فردیت است، که مستلزم تحمل نبرد اضداد به هنگام وارد شدن به بازی و تسلیم شدن در برابر رنج شدید این درگیری است، همانطور که عیسی مسیح بر روی صلیب متحمل آن شد، نمادی از آویزان شدن بین اضداد. این رنج در مسیر فردیت برای یونگ “تقلید واقعی از مسیح” است، که دیگر به معنای شبیه شدن به مسیح به معنای سنتی تلاش برای رسیدن به کمال، همانطور که مسیح کامل بود یا پیروی از الگوی او نیست، بلکه به معنای تحمل رنج تضادهای متخاصم درونی است تا زمانی که نمادی وحدت بخش در روح فرد متولد شود. به عبارت دیگر، هر فرد ملزم به تجسم کردن پیچیدگی کامل روان، خودآگاه و ناخودآگاه است و این همان معنای “اندیشه در خویش” می باشد.

افرادی که وظیفه فردیت را متقبل می شوند باید رنج نزاع اضداد را که در ذات و طبیعتشان است تحمل کنند. در این آگاهی مدرن، مردم نمی توانند با پذیرش مفهومی آرامش بخش از تعارضات اساسی طفره بروند، مانند این که بگویند: «خدا از آن مراقبت خواهد کرد.» این به معنای کناره گیری از وظیفه اساسی است. تصویر خدا دیگر جداگانه از انسان عمل نمی کند. جبران و توبه از درون و از طریق تلاش فرد برای آگاه شدن به دست می آید، نه از بیرون و با مداخله الهی. رنج غیرمنطقی و بی رحمانه زمانی معنا دار است که آگاهانه فرض شود. اینک پذیرش این مسئولیت، وظیفه انسان است. دیگر نمی توان سایه را زیر فرش جارو کرد، بلکه باید آگاهانه پذیرای آن بود. باید درون روح هر فرد با جنگ بین خیر و شر مواجه شد، و رنج بردن آگاهانه از این تعارض برای فرد و در نهایت برای جمع بسیار معنادار خواهد بود. این عمیق ترین مباحث یونگ در کتاب “پاسخ به ایوب” می باشد.

بر اساس این درک از مدرنیته، انسان ها اکنون به نوعی آگاهی رسیده اند که دیگر به معنای لفظی اسطوره و متافیزیک نیست. بدون اسطوره های آرامش بخش برای زندگی، شخص مدرن به طور متناقضی در جایی ایستاده است که ایوب ایستاده بود، و جایی که عیسی آویزان بر صلیب خود را پیدا کرد – تنها، رها شده، اسطوره های در هم شکسته، و شر به شدت آشکار شده. شخص چگونه با این وحشت کنار بیاید؟ بازگشت به اسطوره و باورهای دینی غیرممکن است، زیرا آگاهی مدرن از آن طرز فکر به قلمرو جدیدی نقل مکان کرده است و راه بازگشتی وجود ندارد. راه پیش رو باید روانشناختی باشد، به این معنی که نوع جدیدی از نگرش آگاهانه باید به وجود بیاید که به پشتوانه و آسودگی یک اسطوره متعالی تسکین دهنده وابسته نباشد. راه متفاوتی باید وجود داشته باشد؛ راهی روانشناسانه.

برای مسیحیان سنتی، کلیسا در مقابل چنین معضلات دردناکی، راهکارهایی محافظتی ارائه کرده است. نبرد اساسی بین خیر و شر، یا قبلاً از طریق پیروزی مسیح بر شیطان و رستاخیز او به دست آمده است، یا در آخرالزمان، وقتی که شیطان شکست خورده و برای همیشه محبوس خواهد شد، خدا به پیروزی خواهد رسید. طرح اصلی رستگاری و سعادت (نیز) در سطح اسطوره ای کامل می شود. مؤمن فقط باید ایمان داشته باشد که خدا کار را انجام داده است (یا خواهد کرد) و سوار کشتی جمعی کلیسا شود، منفعلانه هدیه فیض را بپذیرد و به این اطمینان بچسبد که همه چیز خوب خواهد بود.

آنچه که یونگ در کتاب “پاسخ به ایوب” بیان می دارد این خبر بد است که این روش دیگر به اندازه کافی خوب نیست. امروز هر چیزِ مهم و تعیین کننده، به تعادل روان انسان بستگی دارد. آیا انسان منفرد، تضاد را تحمل و تنش اضداد را حل خواهد کرد؟ یا آیا مردم تصمیم خواهند گرفت که متضادها را جدا کرده و با خشونت و به صورت ناخودآگاه، قدرت های مهیبی را که توسط علم ارائه شده، برای نابود کردن زمین آزاد کنند؟ “اکنون همه چیز به انسان بستگی دارد: قدرت عظیم ویرانگری به دست او داده می شود و سؤال این است که آیا او می تواند در برابر اراده استفاده از آن مقاومت کند و می تواند اراده خود را با روح عشق و خرد تعدیل کند؟» (یونگ 1954، پاراگراف 745). شعر موعظه گون و قدرتمند یونگ از افرادی که دیگر در کشتی بزرگ کلیسا امن نیستند دعوت می کند تا وارد قایق های کوچک شخصی خود شوند و به تنهایی با دریاهای آزاد برخورد کنند. اما آیا انسان ضعیف و آسیب پذیر قادر است در برابر امواج کوبنده تضادهای متخاصم جان سالم به در ببرد؟ این معضل بزرگی است که امروز بشر با آن روبروست. چه چیزی می تواند ما را نجات دهد؟

در پایان، یونگ از طریق گفتگوی طولانی و منسجم خود با ویکتور وایت دریافت که دیدگاه او برای بشریت و درک او از شرایط انسانی با ارتدکس مسیحی ناسازگار است. پیام او در چهارچوبه سنت مسیحیت نمی گنجد. همان طور که او در آخرین نامه اش به آقای وایت نوشت: “شراب جدید، پوستین جدید می خواهد” [28]

[1] – در گذشته زمانی که در پوستین شراب می ریختند پوستین در اثر تخمیر شراب کش می آمد و منقبض می شد. به خاطر این انقباض مرسوم بود که در پوستینی که یکبار کش آمده است نمی بایست شراب ریخت چون بر اثر تخمیر مجدد شراب تازه خطر ترکیدگی پوستین وجود داشت.

[2] – Paul Jung

[3] – German Romanticism

[4] – Max Weber

[5] – archetype

[6]Jungs Treatment of Christianity

[7] – Taoism

[8] – collective manifestation

[9]imago Dei

[10]Answer to Job

[11] – Jung 1954 :para. 739

[12] – individuation

[13] – Victor White

[14] – continuing incarnation

[15] – the Christification of many

[16] – God-image’s individuation

[17] – Thomas Mann

[18] – Goethe

[19]Doctor Faustus

[20]Faust

[21] – Harold Bloom

[22] – Karl Barth

[23] – Yahweh

[24] – archetypal self

[25] – the pre-modern state of mythical and metaphysical consciousness

[26] – incarnation

[27] – individuation

[28] – Lammers and Cunningham 2007 : 287

در حال ترجمه کتاب هستم

از دیگر کتاب های بسیار ارزشمند موری اشتاین که به ترجمه بی نظیر تورج رضا بنی صدر در بازار موجوده کتاب نقش روح هست. به علاقه مندان به حوزه یونگ خواندن این کتاب رو توصیه می کنم.

خوشحال می شم نظرتون رو در زیر برام کامنت کنید و اگر از این مطلب خوشتون اومد اون رو با دوستان خود به اشتراک بگذارید.

برچسب:
4 1 رای
امتیازدهی به مقاله
0 نظرات
بازخورد درون خطی
مشاهده تمام نظرات
پادکست تُ آغاز شد...مشاهده صفحه
0
من رو با درج دیدگاه، از نظرتون با خبر کنیدx