لحظه عجیبی است!
قطره های ریز باران غوغا میکنند.
کاش چیز دیگری از آسمان خواسته بودم
کاش آسمان همواره مثله الان، بی توجه به همچو منی ببارد.
دانه های عشق میشوید غبار ماندگار این خیابان را
دیوانه ای را میبینم که از رقص جاری آب به وجد آمده است
صدای رعد از پُری دل آسمان حکایت دارد.
دارد بر حال بد ما میگرید بلکه حالمان خوشتر شود.
میترسم باران تمام شود و زمان سرودنم نیز به پایان رسد.
با عجله مینویسم…
آنقدر شگفت زده ام که میترسم نوشته هایم فقط نوشته باشد خالی از حس خوب باران
در مغازه رو برو کارگر لالی است که واقعا دارد فریاد میزند. چه فریاد شادی
مجنونی دیگر اینک از جلویم رد شد و سلام کرد
چه غوغاییست؟!
دیوانگان زیر باران پرسه میزنند!
همین است
باید مجنون باران شد تا از دل پُر آسمان باخبر شویم
باران تمام شد!
چقدر زودگذر است مرهم قلب های بیمار ما
هیچ گاه تا این حد باران را دوست نداشته ام…
_______________________________________
شعر : مسعود مردیها
عصر شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۰۹ زیر باران