خاطرات زیر تلفیقی از چند خاطره و تجربه در چند مقطع است که برگرفته از حقایق زندگی اینجانب بوده و اندکی متاثر از تخیل نویسندگی میباشد. این متن در یک مسابقه خاطره نویسی نماز شرکت داده شده است…


نماز تحولی بنیادین

جوانی ۱۸ ساله بودم. در برهه ای از زمان چنان به مطالعه و تحقیق در زمینه اعتقادات روی آورده بودم که توسط دیگران گاهی متهم به دیوانگی و جنون می شدم.

مطالعه روزانه ۱۴ ساعت کتب مذهبی برای یک جوان در این سن چیز عجیبی بود. آخه من قبلا این طوری نبودم. از بچه های درس خون کلاس بودم ولی هیچ وقت تا این حد خودم رو درگیر مطالعه مطالب دینی نمی کردم. توی یه دوران تغییر و تحول بزرگ مسیر زندگیم به کل عوض شد. دیگه دوست نداشتم با رفقایی که همیشه برای بیرون رفتن سراغم می اومدند جایی برم. من تشنه مطالعه شده بودم. قرآن و نهج البلاغه رو با عطشی فراوان چندین بار خوندم. خیلی ازآیات قرآن رو که قبلا حتی ندیده بودم از حفظ شدم. من نمازم رو درک می کردم. کسی که نمازهاش برای دیدن یه فیلم سینمایی بریده بریده و کوتاه و عجله ای بود حالا دیگه نمازهاش رو با دقت می خونه، بهترین دوستاشو به خاطر نمازش رد می کنه، و هیچ چیز نمی تونه مانع از نماز اول وقتش بشه!

همه می گفتند چه بلایی سر مسعود اومده؟ مامانم هم متعجب بود. آخه ما از یه خانواده خیلی مذهبی نبودیم.

آروم آروم همه داشتند نظرشون رو نسبت به شخصیت من تغییر می دادند. کم کم  داشتم از یه شخصیتی که خیلی از کارها رو انجام می داد؛ دروغ می گفت، غیبت می کرد و وقتش رو به بطالت می گذراند و روی رفقاش خیلی دقت نداشت به یه آدم محتاط و اهل مراعات و دین مدار تبدیل می شدم. حتی بارها توسط خیلی از دوستام سرزنش شدم و آروم آروم، هم من و هم اونها داشتیم می فهمیدم که به درد هم نمی خوریم.

به قولی گروه خونی هامون به هم نمی خورد. نماز اول وقت و طولانی من با وقت گذرانی های پر از غفلت اونها سازگاری دیگه نداشت. نمی دونم چی شده بود که اگه نمازم رو اول وقت توی مسجد نمی خوندم انگار آرامشم به هم می خورد. طوفان عجیبی در من به راه افتاده بود، که مسعودِ به قول معروف شیطون رو تبدیل به انسان آرام و با وقاری کرده بود. اونقدر سهمگین که بت های درونی منو یک شبه ویران کرد. هیچی درونم نداشتم و جهان برام تبدیل به یه علامت سوال بزرگ شده بود. تمام هم و غم و برنامه ریزی هام برای پیدا کردن خدا بود. دیوانه وار کتاب می خوندم. تجربه های جدیدی رو لمس می کردم. تجربه گریه و اشک ریختن در نماز! چیزی که خودم هم از شخصیتم سراغ نداشتم.

اینکه مسیر زندگیم به سوی مفید بودن سمت و سو پیدا کرده بود رو دوست داشتم ولی سردرگمی عجیبی هم در وجودم بود. حس میکردم خدا به قول معروف یه پسه کله ای محکم بهم زده که

مسعود چیکار داری می کنی؟

برنامت چیه؟

من تو رو باهات کار دارم؟ و ….

این چیزا بهم امید می داد.

خیلی جالب بود؛ کسی که صبح ها تقریبا نماز نمی خوند حالا هر روز صبح جاذبه ای اونو به سمت خوندن نماز جماعت سوق می داد. هر روز صبح نماز جماعت! مادرم از جمله افرادی بود که خیلی ازین قضیه تعجب کرده بود. البته با اینکه تغییر کرده بودم همه می دونستند که تغییراتم به سمت مثبت بودنه. خیلی ها هم ازم حمایت می کردند و توی این مسیر کمکم کردند.

اوایل دوران تحول، به مسجد می رفتم. تازه بچه مسجدی شده بودم و حضور در مسجد تجربه جدیدی بود. دوستان جدیدی اونجا پیدا کرده بودم. خیلی علاقه داشتم توی فعالیت های مسجد و کانون شرکت کنم. حس خوبی بود که ذهن افراد اون مسجد در مقابل سوالات من، واکنش منفی و سلبی نشون نمی داد. اونها جوونهایی اهل تعقل بودند و روحانی مسجد هم فوق العاده بینش خوبی داشت. هیچ وقت با اینکه زمان زیادی رو در مسجد حضور داشتم کسی حتی با کنایه نخواست نماز خوندن رو به من تحمیل کنه. هیچ چیزی تحمیلیش خوب نیست. من خوشحالم که در مسجدی سعی کردم مسیرم رو به سمت خدا پیدا کنم که آزادی انتخاب رو در اولویت می گذاشت. من نماز و اعتقادم رو با میل و علاقه ی خودم و نیاز و تشنگی باطنی شکل دادم. من عاشق نماز بودم. من عاشق اون مسجد بودم. خیلی زود بهم پیشنهاد شد که خادم مسجد بشم و مسئولیت کانون فرهنگی مسجد رو بر عهده بگیرم. بعدها نفهمیدم چه طور گذشت که من ۸ سال خادم مسجد بودم و بزرگ ترین خاطره ها و تجربه های خودم رو داخل مسجد خلق کردم.

تازه می فهمم که چرا نباید در مساجد با جوونها برخورهای سلبی کرد. همیشه به خاطر اینکه توسط مسجدی ها مورد سرزنش قرار بگیرم پامو توی مسجد خیلی نمی گذاشتم. بعدها همیشه با دیگر جوونهایی که دمه در مسجد می ایستادند و داخل نمی آمدند و به قول بعضی ها سر براه نبودند یاد گرفته بودم رفاقت کنم. به خاطر اینکه نماز رو نمی فهمند هیچ گاه سعی نکردم به صورت تحمیلی برای نماز وادارشون کنم بیاند داخل مسجد. همیشه با مخالفانشون و اونهایی که قصد فراری دادن جوونا رو از مسجد داشتند مبارزه می کردم. آخه منم قبلا یکی مثله اونها بودم. نباید به صرف اینکه نماز نمی خوندند اونها رو مورد قضاوت قرار بدیم. خلاصه من جوان ترین خادم اون مسجد بودم و با همه جوان ها رفیق و صمیمی. بعد چند سال هنوز با همشون سلام و علیک دارم و گاهی می بینم که میاند داخل مسجد و نمازهاشون رو هم می خونند.   

خلاصه اون اوایل توی اون سن و سال کم و با اون حال عجیب و غریب یه روز تصمیم گرفتم برم تنهایی مشهد. خیلی سریع تصمیم گرفتم و یه بلیط تهیه کردم. با تنهایی کِیف می کردم. دوست داشتم خلوت کنم و با خودم باشم. سوار اتوبوس شدم و به راه افتادم. اتوبوس قدیمی ایران پیما که واقعا سفر به مشهد باهاش دشواری خودشو داشت. آروم آروم می رفت. حتی یه بار وسط راه خراب شد و چند ساعتی توی راه موندیم. بین راه یه جایی برای نماز واستراحت پیاده شدیم. منتظر بقیه مسافرها بودیم که دیدم یه شخصی سوار یه پژو ۲۰۶ از میون جمعیت داره به افراد کنار خیابون نگاه می کنه و چهره هاشون رو کنکاش می کنه. نگاهش به من افتاد و منم نگاهم بهش. نمی دونم چی شد که توی این نگاه کوتاه موجی از اعتماد بین ما رد و بدل شد. منو صدا کرد و گفت من عازم مشهد هستم و عادت ندارم تنهایی رانندگی کنم. دنبال یه آدم مورد اعتماد می گشتم که باهام همسفر بشه و تنها نباشم. من هم که فارغ از همه چیز و خسته از اون اتوبوس ایران پیما، گفتم من حاضرم باهات بیام. با اینکه نمیشناختمش ولی به هر ترتیب بهش اعتماد کردم. توی سفر، تازه هم دیگه رو شناختیم و فهمیدم که چه انسان عارف و خوبیه هست اون بنده خدا. نقاش فرهیخته ای اهل سیستان بود و مصاحبت با او لذت و تجربه زیادی برای من داشت. کلی صحبت های خوب با هم داشتیم.

ازم پرسید: می تونی رانندگی کنی؟

من با اینکه گواهینامه داشتم قبول نکردم و گفتم تجربه رانندگی در جاده های بیرون از شهر را ندارم.

به مشهد رسیدیم و بعد از این آشنایی چند ساعته از هم خداحافظی کردیم.

احساس می کردم مرد خدا شده ام. تنها و بی ریا اومده بودم اینجا با خدا خلوت کنم. یاد شعر زیبای فاضل نظری افتادم که میگه

عشق رازی است که تنها به خدا باید گفت

چه سخن ها که خدا با منه تنها دارد

سفر عجیبی بود. یک روز بیشتر مشهد نموندم. هوا سرد و بارانی بود. اونجا خوب فهمیدم که لذت نماز رو باید در تنهایی چشید. خدا رو باید در تنهایی و به دور از ریا دنبال کرد. جایی که هیچ کس جز خدا پیدا نکنی که تو رو بشناسه. به خصوص توی اون سن که من تنها به مشهد اومده بودم خدا رو بیشتر حس می کردم. آخرین نمازی که توی صحن جامع خوندم برام خیلی جالب بود. اذان زیبایی موذن موقع مغرب گفت. همه برای اقامه نماز کنار هم شانه به شانه ایستادیم. خیلی شلوغ بود. کمی هم هوا سرد بود. نماز که شروع شد در رکعت دوم باران شروع به باریدن گرفت. چنین باران شدیدی تا آن زمان ندیده بودم. آب از سرو صورت همه جاری شده بود. سرد بود ولی هرچه خیس تر می شدم بیشتر از نمازم لذت می بردم. من بی خیال و فارغ از لباس و همه چیز به این سفر آمده بودم. خیلی عجیب بود که افراد زیادی بین نماز، به علت باران، نماز رو رها می کردند و به قولی نمازشون رو می شکستند. آدم باید عاشق باشه تا نماز زیر بارون رو حس کنه. نماز که تمام شد تمام فرش ها و معدود آدم هایی که توی صفوف مونده بودند خیسه خیس شدند. سلام نماز رو که دادم روی فرش های خیس نشستم و صورتم رو در معرض قطره های بارون قرار دادم. من بودم و من! حتی امام جماعت هم رفت، چه حس خوبی داشت واقعا. یکی از بهترین نمازهایی که خونده بودم اون موقع بود. فردای اون روز هم مشهد رو ترک کردم.

الان که ازون موقع حدود ۱۰ سال می گذره و من ازدواج کردم و دیگه خادم مسجد نیستم تنها گنجینه ای که موقع دلتنگی و نیاز سراغش می رم صندوقچه نمازم هست. گاهی که برای کاری عجله دارم و مشغول نماز میشم و نسبت به نماز آرامش کمتری دارم با خودم فکر می کنم که الان بهتر ازین کار چه کاری هست. اومدی ملاقات خدا و داری باهاش صحبت می کنی پس دیگه عجله برای چی؟ در مقابل خدا چه چیزی اون قدر ارزش پیدا کرده برات که حاضری توی نماز عشق عجله کنی… آروم میشم و بیخیال از تمام تعجیل های بی فایده و دنیایی سعی می کنم با خدا هم صحبتی کنم….

 مسعود مردیها

۳/۳/۹۶