حرفهایی که من باید می گفتم و تو باید می شنیدی

مجموعه آثار افشین یداللهی
دکتر افشین یداللهی (زادهٔ ۲۱ دی ۱۳۴۷ در اصفهان – درگذشتهٔ ۲۵ اسفند ۱۳۹۵) ترانه سرا و پزشک متخصص اعصاب و روان اهل ایران بود.دکتر یداللهی چندین سال بود که اداره انجمنی به نام خانه ترانه را برعهده داشت. خانه ترانه با همکاری ترانه سرایان مطرح همان روزها در سال ۱۳۸۰ فعالیت خود را آغاز کرد. وی با خواننده های مطرحی چون احسان خواجه امیری،سالار عقیلی،همایون شجریان،علیرضا قربانی و … همکاری داشته است.دکتر افشین یداللهی بامداد چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ در مسیر بازگشت از هشتگرد به سمت تهران در سانحه رانندگی به همراه همسرش، در حالی که تنها دو ماه از ازدواجشان می گذشت، درگذشت. وی روز جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۹۵ در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد. از دکتر افشین یداللهی مجموعه اشعار به نام های «روزشمار یک عشق»، «امشب کنار غزل های من بخواب»، «جنون منطقی»، «حرف هایی که باید می گفتم و… تو باید می شنیدی» ، «مشتری میکده ای بسته» و «خاطره هایم را فراموش کنم آرزوهایم هست»به جا مانده است.
کتاب اول
کتاب دوم
کتاب سوم
کتاب چهارم
کتاب پنجم
کتاب ششم
مجموعه حرف هایی که من باید می گفتم و تو باید می شنیدی از مرحوم یداللهی، مجموعه ای از شعرگونه های ایشان است که عموما با زبانی پارادوکسیکال و متناقض گو، زیبایی خاصی به خود گرفته است. به نظر می رسد می توان پارادوکس گویی را از ویژگی های زبان شعر ایشان دانست. در بسیاری از ابیات این کتاب و کتاب های دیگر، مرحوم یداللهی مکان و عملکرد حواس پنجگانه را به هم می ریزد و چشیدن را به گوش، دیدن را به زبان نسبت می دهد و از این دست ابتکارات جالب از خود نشان می دهد که خاصیت آن نگه داشتن مخاطب و وادار کردن او به تامل برای فهم جملات است.
فراق و نرسیدن از جمله مفاهیمی است که مرحوم یداللهی از آن به وفور در اشعار خود استفاده می کند. او به طرزی ماهرانه از سوز فراق به خوبی سخن می گوید و موضوع بسیاری از ابیات این کتاب سفر، رفتن، نرسیدن و انتظار است. به نوعی زیبایی اشعار به واسطه فراق شکل گرفته است تا وصال، و این در اشعار ایشان مشهود است. شعر یا در انتظار وصال است و یا در فراقی می سوزد که قبلا وصال را تجربه کرده و در برخی موارد با بی رحمی تمام از معشوقه ی اشتباهی گله می کند.
ایشان در اشعارش خیال پردازی های جالبی دارد و بازی با فانتزی را خوب می شناسد. اشعار او در این کتاب در هاله ای از ابهام شروع می شود و معمولا پایان خوبی هم ندارد. این کتاب به نوعی در خود فرو رفتن و انزوای افشین را نشان می دهد و شادابی اندکی دارد و غم با عموم اشعارش همراه است.
تاکید او بر دیوانگیست و عقل گریزی در برخی اشعار کتاب دیده می شود:
اگر عاقل باشیم فقط روی یک چیز می توانیم حساب کنیم؛ دیوانگی! ص 30
او در جای دیگر به طرز بسیار زیبایی عقلانیت را به نقد می کشد و از عشق و دیوانگی تمجید می کن:
از لحظه ای که بفهمی طاقتم برای تحمل دوریت تمام شده
چقدر می توانی برای زمان مناسب آمدن صبر کنی؟
همانقدر که عاقلی
همانقدر که عاشق نیستی! – ص 43
او از عشق های قدیمی تمجید می کند و عشق های جدید را نقد می کند:
این حرفهای جدید را کنار بگذار
می خواهم مثل ِ آدمهای قدیمی ، با تو حرف بزنم
مثل ِ آدمهای قدیمی ، عاشقت باشم
می خواهم خودم باشم
خودِ قدیمیم…
ما قدیمیها
بهتر عاشق می شویم
بیشتر عاشق می مانیم
کمتر دنبال ِ کلمات می گردیم – ص 35
گاهی دلدادگی و شیفتگی را خیلی خوب تصویر گری می کند. آنجا که می گوید:
تو شبیه هیچ کس نیستی
اما من همه را شبیه تو می بینم – ص 40
در صفحه 48 کتاب خیلی زیبا در مورد عادت در عشق می گوید و اشتیاق زاینده ی خود در مورد معشوق را تصویرگری می کند:
می خواهی من را به بی خبری از خودت عادت بدهی؟
من به بی خبری از تو عادت نمی کنم
من به نبودنت عادت نمی کنم
به بودنت عادت نمی کنم
من فقط می توانم عاشق بشوم
که شده ام
من را به هیچ چیز از خودت عادت نده
عادت نمی کنم
در صفحه 55 بقدری زیبا زمان را به چالش می کشد و تعریفی نغز از انتظارش به دست می دهد که من به شخصه بسیار لذت بردم:
این چند ماه
که منتظرت بودمبه اندازۀ چند سال نگذشت
به اندازۀ همین چند ماه گذشتاما فهمیدم
ماه یعنی چه
روز یعنی چه
لحظه یعنی چهاین چند ماه گذشت
و فهمیدم
گذشتن، زمان، انتظار
یعنی چه
وجه تسمیه این مجموعه کتاب هم بر گرفته از شعر موجود در ص 57 است. شعری زیبا:
بگذار اسمش را هرچه می خواهند بگذارند
هرچه بود همین بود حرف هایی که تو باید می شنیدی و من باید می گفتم
اگر خواستم دیگران هم بشنوند
برای آن بود که همه بدانند من عاشق تو هستم
در جایی از بی وفایی معشوق هم می نالد و از بی توجهی او گلایه می کند:
یک سالِ تمام
با عاشقانه ترین شعرهایم
ستایشش کردم
او به هر کدام از آنها، فقط یک بار گوش کرد و دیگر سراغشان را نگرفت
“عمو زنجیر باف” گفتن ِ یک طوطی
از شعرهایی که من برایش می سرودم و می خواندم
هیجان انگیزتر بود
یا من، بد شعر می گفتم
یا طوطی، بهتر از من شعر می خواند
یا او، معمولی ترین زنِ دنیا بود
یک سال از عمرم را
فقط با شعرهایی که برای او گفتم
عوض کردم
ارزشش را داشت… ص 63
گاهی خلاقیت را در شعر به اوج می رساند و با بازی با کلمات مفاهیم جالبی را ایجاد می کند. نمونه ی آن را در صفحه 68 این طور می خوانیم:
چه طور توانستی کاری کنی که به جای دوم شخص مفرد عاشقانه
دوم شخص جمع عاقلانه صدایت کنم؟
حالا هم که رفته ای سوم شخص جمع یا مفرد چه فرقی می کند؟
صفحه ی 70 به نوعی معشوقه ی بی وفا را با شعری بلند مورد خطاب قرار می دهد و از سرنوشت ناملایم او چنین می گوید:
آنقدر درگیر ِ من بوده ای
که بعد از رفتنم باید تا آخر ِ عمر
تظاهر کنی
عاشق ِ کسانِ دیگری
تظاهر کنی
عاشقانه کنارشان می خوابی …
تظاهر کنی
عاشق ِ من شدنت، اشتباه بود
تظاهر کنی
من، لیاقتِ عشق ِ تو را نداشتم
و به دروغ بگویی
من دروغ می گفتم و ….
خودت می دانی
هیچکدام ِ اینها واقعیّت ندارد
تو تا آخر ِ عمر
درگیر ِ من خواهی بود
و تظاهر می کنی
نیستی
مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد
من می دانم
به کجای قلبت شلیک کرده ام
تو
دیگر
خوب
نخواهی شد !
سعی کردم در این توضیح کوتاه در باره ی کتاب “حرف هایی که من باید می گفتم و تو باید می شنید” از مرحوم افشین یداللهی خیلی مجمل و خلاصه به توضیح این کتاب برای علاقه مندان بپردازم.
خوشحال می شم نظرتون رو در زیر برام کامنت کنید و اگر از این مطلب خوشتون اومد اون رو با دوستان خود به اشتراک بگذارید.