مسعود مردیها

کارآفرین و ایده پرداز

طراح سایت و گرافیک

محقق درآمد دلاری

مترجم و مدرس

شاعر و نویسنده

روان پژوه

مسعود مردیها

کارآفرین و ایده پرداز

طراح سایت و گرافیک

محقق درآمد دلاری

مترجم و مدرس

شاعر و نویسنده

روان پژوه

Blog Post

داستان یک آرایشگر – احساس شرم، دین و طبیعت

داستان یک آرایشگر – احساس شرم، دین و طبیعت
احساس شرم
shame

داستان یک آرایشگر

داستان یک آرایشگر اتفاق بسیار جالبی بود که بین من و یک آرایشگر رخ داد. اتفاقی که به سرعت از احساس عمیق شرم و گناه به یک تحول عظیم در این آرایشگر منجر شد. مدتی قبل برای پیاده روی از منزل بیرون رفتم. من عاشق پیاده روی هستم. هندزفری در گوش و بیهوده پرسه زدن در خیابان و دیدن مغازه ها را دوست دارم. آن روز موهایم هم بلند بود و احتیاج به اصلاح داشت. بدون اینکه قصدی برای اصلاح سر داشته باشم در مسیر، جوان آرایشگری را دیدم که بیرون از مغازه بیکار نشسته بود و با دوستش تخته نرد بازی می کرد. جوان خوش سیما و خوش تیپی بود. من همیشه موقع مواجه شدن با آرایشگرها شوخی خاصی دارم. من وقتی به یک آرایشگر می رسم به او می گویم لطفا موهای سر مرا به اندازه 100 هزار تومان کوتاه کن!😃 از دور موها شروع کن و هر موقع 100 تومان تمام شد از کار دست بکش! این شوخی هر آرایشگری را به خنده وا می دارد. گام هایی به سمت این مرد جوان برداشتم و همین شوخی را با او کردم. غرق در خنده شد و گفت آنقدر خوشم آمد که واقعا 100 هزار تومان از تو می گیرم. داخل مغازه شدیم و هنوز از آن شوخی خنده بر لب داشت. باب گفتگو باز شد و از من کمی پرسید. به او گفتم که علاقه زیادی به امور روانشناسی دارم و در این زمینه ها فعالیت می کنم. او به یکباره و با کمی احتیاط با من وارد بحث شد. کسی دیگر در مغازه نبود. به من گفت من یکسال است که فکری در ذهنم خواب و خوراک را از من گرفته و دارد مرا دیوانه می کند. چنین حالت ناراحت کننده ای از آن جوان خوش سیما و خوش برخورد بر نمی آمد. عجیب است. انسان ها در درون دستخوش چه رنج ها و ملالت هایی هستند. به من گفت نمی دانم تو امشب از کجا آمده ای و نمی دانم چرا اینقدر زود چیزی را به تو می خواهم بگویم که از گفتن آن به صمیمی ترین دوستان و نزدیکانم هراسانم. روح او اینک با روح من احساس راحتی کرده بود. این روح تشنه می خواست بالاخره جلوی کسی عریان شود. بعدا فهمیدیم که چه طور همه چیز فراهم شده بود تا من آن لحظه آنجا باشم و با یک شوخی روح او را فتح کنم و اعتمادش را جلب. انتقال در تنها چند دقیقه رخ داده بود و من ناگهان از یک اصلاح ساده خود را در یک جلسه درمانی یافتم.

او از رازی می خواست پرده بردارد که سالها روح و روانش را آزرده بود. کمی محتاط به نظر می رسید ولی مشخص بود که بالاخره آنچه که در پشت الفاظ و سوالات کلیشه ای نهفته است بیرون خواهد جست. من صبوری کردم و از حرف زدن زیاد اجتناب. می دانستم باید محتاط باشم و بگذارم بگوید آنچه را که باید. از آنجایی که وسط سر من موی زیادی ندارد او توانست به سرعت از اصلاح من فارغ شود. دلش می خواست در چشمانم نگاه کند و حرفش را بزند. بعد از اصلاح با اینکه می دانست قاعدتا من باید بروم برق نرو و بنشین را در چشمانش می دیدم. من یک تعارف کوچک او برای اندکی نشستن را به سرعت و با آغوشی باز پذیرفتم.

مسعود من سالها یک فکر آزارم می دهد و چنان فضای روانم را می گیرد که اصلا نمی توانم به هیچ زنی نگاه کنم. احساس شرم وجودم را فراگرفته است و از برقراری هر رابطه ای شرمسارم. هرگاه خواهرم به منزلمان می آید من دنیا بر سرم انگار خراب می شود. نمی دانم چه طور دارم این حرفها را به تو می زنم. من یک عمر است که به هیچ کسی اینها را نگفته ام. یکبار به روحانی مسجد گفتم که مرا به توبه و تقوا دعوت کرد. دیگر جرات نکردم به کسی بگویم. نمی دانم چرا به تو اعتماد کرده ام و دارم این حرفها را می زنم. به او اطمینان دادم که من صدای تو را خواهم شنید و احساس یک پدر معنوی را به او منتقل کردم. او گفت من در کودکی و از سر کنجکاوی واژن خواهرم را دیده ام و آن را لمس کرده ام. شاید در سنین 7 یا 8 سالگی. و این رفتار من الان در بزرگسالی چنان فشار و فکری را به من تحمیل می کند که حتی نمی توانم در چشمان خواهرم نگاه کنم. آمدن او اصلا برای من عذاب است و من با هیچ زنی نمی توانم ارتباط خوبی بگیرم و عموما خیلی زود از دوست دخترهایم فاصله می گیرم. زیبا رو، قوی هیکل، خوش اخلاق و خوش برخورد اما سرشار از حس شرم.

فقط او را شنیدم. او از احساسش می گفت و من خوب می شنیدم و حالتم کاملا بدون قضاوت بود. همین که راحت می گفت مشخص بود که میزانی از بار این افکار در حال کاهش است. او مشخصا فردی بود که با تربیت مذهبی بزرگ شده بود و این حجم از احساس گناه و شرم از آن ناحیه صادر می شد. انبوهی از باید ها و نبایدها در روان او چنان این رفتار کودکانه اش را گناه آلود جلوه می داد که زندگی او را فلج کرده بود. من تنها چیزی که در یکساعت گفتگویمان در مرکز توجهم بود تغییر زاویه ای بود که او به مسئله داشت از آن زاویه نگاه می کرد. چنین تشخیص دادم و خوشبختانه تشخیصم جواب داد. آن هم چه جوابی! طوری جواب داد که بار بعدی که او را دیدم گفت تو از کجا آمده بودی!؟ من حالم خوب خوب شد. خوب خوب.

من پیشینه مذهبی زیادی داشتم. می دانستم بد دین شناسی چه طور می تواند طبیعت را ببلعد و انسان را از خود بیگانه کند و او را در ورطه های افکار گناه و شرم رها سازد. به او گفتم چه جالب! افراد زیادی را می شناسم که در همین سنین نسبت به جنس مخالف نوعی از همین کجکاوی را کرده اند و اصلا احساس گناهی را که تو تجربه می کنی ندارند. حتی خودمم هم ازین دست شیطنت ها را تجربه کره ام. در میان رفیقانم هم بسیاری را می شناسم که حتی ازین هم فراتر رفته اند! خودش هم گفت خیلی از رفیقان من هم چنین تجربیاتی را داشته اند و خیلی راحت دارند زندگی می کنند. فقط در درون او چیزی وجود داشت که این احساس را شارژ می کرد در حالی که در بقیه این منبع تغذیه وجود نداشت. ذهن او نشتی انرژی پیدا کرده بود و میزان قابل توجهی از انرژی روانی اش که می بایست صرف زندگی شود داشت پای این احساس شرم هدر می رفت. سعی کردم به او منشا احساسش را نشان دهم. قدم به قدم لایه های این احساس را با زبان خودش شخم زدم، از کنجکاوی و رفتاری کاملا ارگانیک و طبیعی، به حس شرم و گناه، و بعد به نگاه خداوند و عذاب الهی، و در نهایت در اعماق ناخودآگاه دست او را در دستان پدر و مادری کنترل گر و سرزنش گر گذاشتم. به او نشان دادم این احساس شرم به خاطر سرزنش های والدینی اوست در حالی که رفتارش اصلا احتیاج به هیچ سرزنشی هم ندارد. در سنین کم و نوعی بلوغ بیولوژیک و در کمال نابالغی عقل، رفتاری کودکانه و کنجکاوانه نسبت به دمه دست ترین شخصی که می توانسته است کنجکاوی کند چه جای سرزنش دارد؟! او خیلی زود متوجه شد که اگر کنجکاوی نمی کرده مشکلی بوده نه اینکه چون کنجکاوی کرده است مشکل بزرگی از جنس شرم وجود دارد. خیلی آسان فهمید که اصلا کار خطایی نکرده و خودش فهمید که صدایی در ذهنش دارد او را دائم سرزنش و توبیخ می کند که کاملا غیر اصیل است. او با کمی توضیح و خواندن از حفظ برخی آیات قرآن توسط من، شمشیر مذهبی بودن را جلوی من زمین انداخت. او فهمید که در مذهب حریف من نمی شود و من با همان مذهب به او فهماندم که تو چقدر بد دین دار هستی و دین را بد فهمیده ای. به او نگفتم بد فهمیده ای بلکه قسمت هایی از دین را برای او خواندم که او اصلا به گوشش هم نخورده بود. دانش بالای مذهبی من او را خلع سلاح نهایی کرد. اگر من نمی توانستم با مذهب خودش او را خلع سلاح کنم هیچ حرفی توانایی رویارویی و مقابله با بد دین داری او را نداشت. بد دین داری سد بزرگی است که بسیاری از جلسات درمانی را ناکام باقی می گذارد. 

به طور کلی من دین خرافی او را از او گرفتم، نسخه ای آسان از همان دین را به او پیشنهاد دادم، او را به طبیعت خودش و محترم شمردن غرایزش سوق دادم، و او را از روی صندلی در زاویه ای اشتباه بلند کردم و روی یک صندلی دیگر در زاویه ای زیباتر نشاندم. او دیگر راحت برای من همه چیز را گفته بود و به اصطلاح تخلیه شده بود. بسترش آماده بذرپاشی مجدد بود. با او از دینی که به آن خو گرفته بود عمیق گفتم و او فرافکنی اش روی من شدیدتر شد. اکنون می توانستم نهال های کوچک طبیعت را در قلب او بکارم تا از آن چه که خداوند در ذاتش قرار داده خرسند و راضی باشد. از غریزه و کنجکاوی جنسی اش نه تنها شرم ناک نشود بلکه به آن افتخار کند و احساس سلامتی نماید. او می گفت چیزی که سالها برای من مایه رنج شده بود دیگر دست مایه افتخار و سلامتی من است. من به زندگی و روابط برگشته ام. حتی باورم نمی شود که در این یکساعت گفتگو مگر چه گذشت. مگر تو چه گفتی که من متحول شدم. او نمی داند که در حقیقت خودش به جواب پاسخ خودش رسیده است و من تنها تسهیل گر این مسیر بودم. پاسخ اگر آماده نبود نمی شد به سرعت کاری کرد. پاسخ او تنها مخفی شده بود و کسی باید نوری می انداخت تا او پاسخ را ببیند.

اکنون من و او با هم دوست هستیم. هرچند یکی دو ماه بعد که از آن مسیر عبور می کردم دیگر در مغازه اش نبود و آنجا را تحویل داده بود و من هم شماره ای از او نداشتم. ولی او مرا به یاد داشت و روزی به من پیامی داد. من به شخصه در این ماجرا نقش همزمانی را پر رنگ می بینم. شکل گیری این اتاق صحرایی درمان به هیچ وجه قابل پیش بینی نبود و اصلا ذره ای هم به ذهنم نمی رسید یک اصلاح سر منجر به اصلاح انسانی شود.

تاریخ انتشار مطلب - شنبه, 20 بهمن, 1403

خوشحال می شم نظرتون رو در زیر برام کامنت کنید و اگر از این مطلب خوشتون اومد اون رو با دوستان خود به اشتراک بگذارید.

Tags:
3.7 3 آراء
امتیازدهی به مقاله
0 نظرات
بازخورد درون خطی
مشاهده تمام نظرات
0
من رو با درج دیدگاه، از نظرتون با خبر کنیدx