تولد یونگ 4 مرداد 1254 – مستند BBC رو در رو با یونگ

دانلود زیر نویس فارسی مستند رو در رو با یونگ BBC
مصاحبه جان فریمن با کارل گوستاو یونگ در برنامه رو در رو تلویزیون بی بی سی BBC در مارچ ۱۹۵۹ در شهر کوشناخت زوریخ در منزل یونگ
هرچند بنیاد فرهنگ زندگی دوبله ی خیلی خوبی برای این فیلم آماده سازی کرده است اما به دلیل مسائل کپی رایت ارائه رایگان این اثر مقدور نیست. می توانید دوبله این مستند را از اینجا خریداری نمایید. در زیر زیرنویس فارسی چسبان این مستند رو وب سایت مسعود مردیها براتون آماده کرده.
کارل گوستاو یونگ Carl Gustav Jung
تولد یونگ 4 مرداد 1254 کسویل سوئیس
ترک کالبد 16 خرداد 1340 کوشناخت سوئیس
چرا باید تولد مردی را بزرگداشت کنیم که دههها پیش از دنیا رفت؟ پاسخ ساده است: او هنوز زنده است؛ نه در جسم، بلکه در افکار، کشفها و نوری که بر ناخودآگاه ما تاباند. کارل گوستاو یونگ فقط یک روانپزشک نبود، بلکه کاوشگری بود که اعماق تاریک روان انسان را به نقشه درآورد و نشان داد هر یک از ما جهانی درون خود داریم. او زمانی نوشت: «کسی که بیرون را مینگرد، خواب میبیند؛ کسی که به درون مینگرد، بیدار میشود.» امروز، به مناسبت روزی که این مرد پا به جهان گذاشت، از او بهعنوان کسی که ما را به بیداری درونی فراخواند یاد میکنیم.
من معمولاً از کسانی نیستم که تولد یک فرد را جشن بگیرم، حتی اگر چهرهای مشهور باشد. اما یونگ برای من یک فرد نیست؛ او زبان نادیدههای روح است. او به من آموخت که درون هر انسان، سرزمینی ناشناخته و پر از افسانهها و خدایان خفته وجود دارد. بزرگداشت تولد یونگ یعنی اعتراف به اینکه هنوز هم در جهان مدرن، اسطورهها زندهاند و ما برای یافتن خویش به آنها نیازمندیم.
یونگ فهمید که روان انسان تنها مجموعهای از خاطرات یا عقدهها نیست، بلکه یک کل زنده و پویاست که ریشههایش در تاریخ بشری فرو رفته است. او مفهوم «ناخودآگاه جمعی» را معرفی کرد؛ همان میراث روحی مشترک که ما را به پیشینیان و اسطورههای کهن پیوند میدهد. وقتی یونگ میگوید: «تا زمانی که ناخودآگاه را آگاه نکنید، آن را سرنوشت مینامید و گمان میکنید زندگی اتفاقی است»، ما را به مسئولیتپذیری در برابر جهان درونی خود فرا میخواند.
برای من، اولین برخورد با کلمات یونگ مثل برخورد با آینهای بود که نه فقط چهرهام، بلکه سایهام را نیز نشان داد. سایهای که او آن را بخش سرکوبشدهی وجودمان مینامد، همان بخشهایی که از خود دور کردهایم. یونگ به من یاد داد که «روشنایی یافتن انسان در گرو مواجهه با تاریکیهای اوست.» این جمله برایم فقط یک نظریه نبود؛ بلکه راهی بود برای مواجهه با زخمها، ترسها و عقدههایی که در دل داشتم.
یونگ برخلاف بسیاری از متفکران، به معنویت بهعنوان واقعیتی روانی و انسانی مینگریست. او نمیخواست مذهب بسازد، اما روحانیتی ژرف به روانکاوی بخشید. یونگ در جایی مینویسد: «انسان به معنایی نیاز دارد تا در برابر آشوب درونش بایستد.» شاید همین نگاه معنوی بود که او را از همعصرانش متمایز کرد و باعث شد میراثش تا امروز الهامبخش باشد.
امروز در جهانی زندگی میکنیم که معنویت به کالا تبدیل شده و روان انسان در میان شبکههای اجتماعی و هیاهوی مصرفگرایی گم شده است. شاید هیچوقت به اندازه امروز به نگاه یونگی نیاز نداشتهایم؛ نگاهی که ما را به دروننگری، شنیدن پیام رویاها و یافتن «خود» دعوت میکند. یونگ میگفت: «زندگی شما همانطور تغییر میکند که رویاهایتان را تغییر دهید. یاد تعبیر استاد الهی قمشه ای در مورد یونگ بزرگ می افتم. ایشان در جایی فرمودند یونگ آخرین انسان بزرگ تاریخ بوده است که بعد از او انسانی بدین بزرگی هنوز نیامده است.
من بارها در تاریکیهای ذهنم گیر افتادهام، اما کلمات یونگ مثل فانوسی کوچک بودهاند که راه را نشان میدادند. او مرا متوجه این کرد که انسان تنها با پذیرش تضادهای درونش کامل میشود. این ایده «تکامل از راه وحدت متضادها» برایم مثل یک حقیقت درونی بود. یاد گرفتم که نه با سرکوب ضعفهایم، بلکه با در آغوش گرفتنشان قوی میشوم.
بزرگداشت تولد یونگ در حقیقت بزرگداشت خودِ خود ماست؛ بخشی از روان ما که هنوز میتواند رویا ببیند، هنوز میتواند از دیدن یک نماد ساده مثل یک درخت یا پرنده معنایی ژرف برداشت کند. یونگ باور داشت که «نمادها زبان روحاند» و این زبان هنوز هم در رویاهای ما جاری است، حتی اگر آن را انکار کنیم.
یونگ به ما آموخت که زندگی فقط زیستن در سطح نیست، بلکه سفری به اعماق است. او میگفت: «کسی که اسطوره خود را زندگی نمیکند، آن را به زندگی بیرونی تحمیل میکند.» شاید یکی از دلایل بحرانهای امروز بشر همین بیگانگی از اسطوره شخصی باشد؛ همان داستان درونی که باید آن را کشف کنیم تا معنای حقیقی زندگیمان را بیابیم.
امروز، به احترام روزی که یونگ به جهان آمد، میخواهم بگویم: اگر شمعی به یاد او روشن کنیم، در حقیقت شمعی درون خودمان روشن کردهایم. یونگ چراغی بود که ما را به تاریکیهای خودمان آگاه کرد و نشان داد که معنویت نه در آسمانهای دور، بلکه در ناخودآگاه ماست. این مقاله، ادای دینی کوچکیست به مردی که به من و بسیاری دیگر آموخت: «کسی که میخواهد انسان شود، باید داستان خودش را بیابد»
خوشحال می شم نظرتون رو در زیر برام کامنت کنید و اگر از این مطلب خوشتون اومد اون رو با دوستان خود به اشتراک بگذارید.