مسعود مردیها

کارآفرین و ایده پرداز

طراح سایت و گرافیک

محقق درآمد دلاری

مترجم و مدرس

شاعر و نویسنده

روان پژوه

مسعود مردیها

کارآفرین و ایده پرداز

طراح سایت و گرافیک

محقق درآمد دلاری

مترجم و مدرس

شاعر و نویسنده

روان پژوه

Blog Post

باید می گفتم – اشعار عاشقانه از مسعود مردیها

باید می گفتم – اشعار عاشقانه از مسعود مردیها
این کلمات از رنج جان گرفته اند

اشعار عاشقانه ای که در پیچ و خم گداخت روزگار، بسان الماس از در و دیوار روح بیرون می زنند اگر برای کسی ارزش هم پیدا نکند برای خود شاعر گنج هایی ناب و ارزشمند هستند. با کلنگ غم و تیشه ی حکمت به اعماق این معدن می روم تا آنها را استخراج کنم. اینجا صفحاتی از سالها تجربه و عشق را به فراخور تراوشات درونی تکمیل می کنم تا شاید روزی کلکسیونی از بی ملاحظه ترین واژگان عاشقانه که از گنجینه مدفون در سینه ام به بیرون می جهد را تحت عنوان
باید می گفتم
گردآورم.

مجموعه اشعار حاضر در بحبوحه ی غلیان غم حاصل از غم جدایی و طلاق شکل گرفته است. آنجا که به طور اتفاقی توفیق تورق اشعار مرحوم افشین یداللهی را یافتم و زیبایی اندوه این شاعر را بی پروا در کلمات او دیدم جرات آن را یافتم که دست به یک سوگواری عیان زنم و دفینه ی کلمات درونی ام را بی پروا به زبان آورم. من می دانم کسی که سخت عاشق می شود و سخت دل می کند قاعدتا سوگواری سختی هم پیش رو خواهد داشت. عشاق دل شکسته باید بدانند که مهم ترین چیزی که باید به رسمیت شناسند غمشان است. آنها باید دست از تصویر معشوق بیرونی روزی بکشند و دست به کار تصویر درونی او شوند. من مطمئنم عشق مهم ترین مسیر طبیعت برای مواجه شدن انسان ها با خودشان است.  عشق در حقیقت موهبتیست برای بی رحمانه خود شدن، برای رشد و تعالی و عبور از رنج ها و شناخت سایه های درونی. این کلمات با اینکه بسیار صریح گفته شده اند و در ظاهر مخاطبی زمینی در ابیات آن دیده می شود ولی در حقیقت گفتگوییست با خود. یا آنچه که در من خلق شد و ویران شد. در این دل نوشته ها عشق را یادآور می شوم و با خود به گفتگو نشسته ام تا فراموش نکنم عشق به خودی خود می تواند تبدیل به یک بینش درونی شود و عاشق دل شکسته و فردی که در زندگی با شریک عاطفی اش به جدایی و طلاق رسیده است نباید این گوهر را با فرافکنی روی شخصی خاص از بین ببرد و از دست بدهد. فرصت وصل و جدایی چیزی نیست که براحتی نصیب کسی شود و انسان زیرک باید از آن درد عظیم، نهایت بهره برداری را داشته باشد.

اینجا در لابلای این صفحات و با این کلمات در حقیقت دارم نوعی سوگواری اجتماعی نه برای تخریب عشق ، برعکس برای تقویت بنیان های آن در درون خویشتن تلاش می کنم. بینش عشق باید درونی شود تا مصادیق بیرونی ایده آل خود را با توجه به عزت نفس بیابد. آنجا آن بیرون کسانی هستند که منتظر ملاقات با بینش های متعالی نشسته اند. اما تعالی راهیست بس دشوار و بی رحم. راهیست که باید انگشت اتهام را از هر کسی غیر از خود برگردانی و هیچ کسی را جز خود در مرکز توجه و عیب یابی قرار ندهی. به تویی که عاشقی یا به تویی که عاشق دلشکسته ای، به تویی که خشمگینی از عشق و بدگویی، بله به تو خطاب می کنم شاید کلمات این کتاب عشق را از یک بازیگوشی غریزی در تو تبدیل کند به بینشی ژرف در اعماق قلبت. بینشی که می تواند عشق را از یک شی بیرونی به یک تصویر درونی مقدس در وجودت متعالی کند و آن را همواره همراه تو نگاه دارد.

شعر اول

این ماه کامل در سپهر
نمی گذارد زمین تاریک من در گسل های غم بلعیده شود
این شب در پی تمدید تاریکی خود است
اما سپهر هرگز سر سازگاری با زمین را ندارد

شعر دوم

یادم نمی رود آن نگاه را وقتی برقش، وقتی اشکش
بر آسمان بی کسی من غرش کرد و بارید
آن گنبد را، وقتی زیر نور ستارگانش برایت شعر گفتم
شعر گفتم
نمی دانم آن اشکی که از چشمانت ریخت به کدامین دریا سرازیر شده است
اینک من مانده ام و ابیاتی که بی جان شده
من مانده ام با واژگانی که در غربت سرگردانند
بعیــد است این کتـاب شعــر دیگر احیـا شود
آخر تو با نبودنت در آن جریان داری

شعر سوم

قبلا خواب می دیدم که روی نوک انگشتان پایت
قامت خود را بلند کرده ای تا به لبانم برسی و مرا ببوسی
از خواب که بر می خواستم گرمی و فشار آن دستی که دور گردنم حلقه کرده بودی را حس می کردم
بویت واقعا می آمد، واقعا می آمد
اینک از خواب بی خواب شده ام
تو از خواب هایم هم رفته ای
می ماندی پیشم
در رویاهایم که جا برایت زیاد بود
چنین مشق بی وفایی را کجا تمرین کرده ای که حتی در خوابم هم نمی آیی

شعر چهارم

وقتی هستی نمی دانم چه کار کنم!
در نبودت و به انتظارت، ذوق و شوق آمدنت
در سر من انجام هزار کار را می اندازد
دائم فکر می کنم برای آمدنت چه کار کنم؟
خانه را جارو می کنم
حیاط را آب می زنم
بیش از ده بار خود را درآیینه دیده ام
گاهی به ذهنم می آید کلاغ ها را هم از سر چینه بپرانم
شاید بگویی دیوانه است اما دیروز مسیر مورچه ها را هم از قدمگاهت کج کردم!
گفته ای امروز می آیی و من امروز فقط مضطربم
دستم به هیچ کاری نمی رود
تا نیامده ای می گویم می آید
اما تا می آیی اضطراب رفتنت مرا می کُشد
بگذار وصل ما همیشه فراق بماند.

شعر پنجم

نمی دانم چرا هر چقدر خواستم چشم در چشم
روبرویت بایستم و با تو صحبت کنم
با تو از تاریکی هایم بگویم
با تو بابت تاریکی هایم عذرخواهی کنم
به تو بر روشنایی هایم تاکید کنم
ناگهان سایه ای پشت سرت می آمد و تو می ترسیدی و پشت به من می کردی
دیگر آنگاه رویت را نمی دیدم
حرفم را می زدم و تو می شنیدی
اما تو پشت به من بودی
نمی توانستی احساس و تمنای نگاهم را ببینی
آن سایه چرا دست از سر رخ نمایی تو به من بر نمی داشت
آخرش آنقدر از آن ترسیدی
که در تاریکی آن کوچه شب زده
فقط و فقط دویدی
سایه هم می دوید
عزیزکم از که گریختی؟
من اینجا تازه نوری بر افروخته بودم
اکنون من اینجا مانده ام
با نوری که برایم فروغی ندارد
——-
14040322

شعر ششم

چرا با من مدارا نکردی؟ من که با تو مهربان بودم
حتی سوختن و ساختن را هم خوب بلد بودم
من سوختم و خاکسترم هم بر باد شد
هرچقدر کم شدم تا آتش بخوابد
تو هیزم را دریغ نکردی
سردت بود که خواستی با سوختنم گرما بگیری؟
مگر یادت نمی آید در آغوشم وقتی جا می شدی
پشتت را به سینه ام می فشردی
و پاهایت را بین پاهایم گرم می کردی
دست چپم از زیر گردنت رد می شد
ساعت ها دستم خواب می رفت تا تو خواب زده نشوی
این گرما مگر بد بود که آتش بر دامانم زدی؟
تو نبودی که  ببینی
چگونه تکه های پاره پاره ام را
با چشمانی کم فروغ یافتم
به هم وصل کردم
من اینجا ایستاده ام دوباره
استوار و خوش قامت
اما تو آن را باور نکن
من بعد از تو
دیگر آن من نیست…

شعر هفتم

اینجا جنگی تمام عیار بر پاست
اما من دیگر برایم مهم نیست، از مردن نمی هراسم.
در این ویرانه چه چیزی دیگر قرار است بمیرد؟!
 دیگر چه اهمیتی دارد؟ من که دیگر چشم به راه کسی نیستم
ویرانی، اینجا به کمال در دورنم یافت می شود
چه چیزی می خواهد چه چیزی را ویران کند؟
اگر رو به آسمان دارم در رصد پهبادهای دشمن نیست
من نا امیدانه به دنبال تصویر تو در ماه می گردم
اینجا اگر در میان مردم هراسان می دوم
به دنبال پناهگاهی نیستم، عزیزکم، اینجا در بین مردم
به دنبال آخرین رنگ لباسی که از تو در ذهن دارم می گردم
به پناه گاه رفته ام. نه از ترس موشک های مهاجم
اینجا در تاریکی، میان مردم سراسیمه
به دنبال برق چشمان تو هستم!
تا این جانی که دیگر نمی خواهم را
برای محافظت از تو بدهم
آه افسوس، ازین فکر
که در این گوشه اتاق
برای یافتن تو
حاضر است جنگی تمام عیار را تخیل کند

شعر هشتم

گمان می کردی من دروغ می گویم
اما من سر حرفم ماندم
بعد از رفتنت مردم
من بعد از رفتنت واقعا مردم
تو نمی دانستی که مانند خون در رگ های من جاری هستی
من اینک تنی هستم بی رگ
آن زمان که به تو می گفتم بدون تو می میمرم
من در حال صحبت نبودم
این وعده ی تمام وجود من به تو بود
من و تمام وجودم این وعده را می دادیم
و اینک آن وعده صادق شده
براستی که این وعده ی صادقی بود که
خودم هم باور نداشتم محقق شود
نه تو می دانستی و نه حتی من
نه تو می شناختی و نه حتی من
اینک که مرده ام می فهمم
من در تویی که رفت مُرد

شعر نهم

موقع رفتن از من گلایه کردی
کلافه و خسته بودی، خشمگین و ناامید
غم از چشمانت می بارید اما به روی خود نمی آوردی
خود را بی من شاد و با من ناشاد نشان می دادی
با من نا مهربان و با دیگران مهربان بودی
می خندیدی اما نه با من، با من افسرده بودی
و تویِ واقعی همانی بود که با من بود
هیچ کس جز من آیینه تو نبود
عزیزکم چرا از من ترسیدی؟ در آن تلاطم و بی وفایی
در آن امکان بهمن، در آن سرمای طوفان زده
من تنها پناهگاه تو بودم، و تو از من گریختی
من در قلبم مکانی گرم برایت تدارک دیدم
از شاخه های وجودم هیزم جمع کردم
عزیزکم از که گریختی؟
به دنبالت آمدم، بهمن آمد، زیر خروارها برف مدفون شدیم
کاش در بهار باز بروییم، حتی فرسنگ ها دور از هم

شعر دهم

همه این روزها به دنبال صلحند
و من برای یافتنت سر آن نداشتم که از جنگ دست بکشم
من برای دست یافتن به تو با عالم جنگیدم
و برای از دست ندادنت با خود
آنجا جنگی در بیرون برپاست و اینجا همیشه در درونم نزاعی تمام عیار
و چه کسی میداند دردناک بودن جنگ های درونی را
و چه کسی می داند که اینجا، آتش بستی در کار نیست
همه عمر در جنگی بودم برای یافتن و از دست ندادن
آه چه زندگی رنج آوری
چه عمر پر از ملالی
من دیگر توان ادامه ندارم
حتی نمیتوانم پرچم سفیدم را بالا ببرم
این رنج دارد تمام میشود
این من محکوم به مرگ است
من دارم میمیرم، لطفا مرا کسی زنده نکند
من واقعا میخواهم بمیرم

تاریخ انتشار مطلب - دوشنبه, 19 خرداد, 1404

خوشحال می شم نظرتون رو در زیر برام کامنت کنید و اگر از این مطلب خوشتون اومد اون رو با دوستان خود به اشتراک بگذارید.

Tags:
3 1 رای
امتیازدهی به مقاله
2 نظرات
بازخورد درون خطی
مشاهده تمام نظرات
میهمان
مینو

چه احساس غریبی اینجاست

2
0
من رو با درج دیدگاه، از نظرتون با خبر کنیدx