مسعود مردیها

کارآفرین و ایده پرداز

طراح سایت و گرافیک

محقق درآمد دلاری

مترجم و مدرس

شاعر و نویسنده

روان پژوه

مسعود مردیها

کارآفرین و ایده پرداز

طراح سایت و گرافیک

محقق درآمد دلاری

مترجم و مدرس

شاعر و نویسنده

روان پژوه

Blog Post

در ستایش فراق – عشق یک فانتزی جذاب

در ستایش فراق – عشق یک فانتزی جذاب

اولین گردهمایی دوستانه پیرامون عشق و فراق در اصفهان
مکان تخت فولاد – حوضخانه ی کازرونی
رویداد بر گزار شد
ویدئوی جلسه در زیر

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
439

در ستایش فراق

من عادت دارم موقع کار موسیقی گوش می دهم. خیلی مواقع شده است که حین کار شعری ناگهان به ذهن من خطور می کند یا مفهومی ناگهان شعله می کشد. همان جاست که وسط هر کاری باشم دست از کار کشیده و به دنبال آن صدای ناگهانی عجیب از درونم کشیده می شوم. آنقدر برای دنبال کردن آن سرنخ اشتیاق به خرج می دهم که معمولا شعری زاییده می شود یا مفهومی بر جانم می نشیند. آن روز اشعار آن موسیقی بارقه هایی را در درونم انگار بر انگیخت و مفهومی برایم برجسته شد. آن را به شرح زیر نوشتم:

به نظر من لذتی که در فراق وجود دارد در رسیدن و وصال پیدا نمیشود برای همین است که آن اشعاری از شعرا جذاب تر و زیباتر به نظر می رسد که شاعر در فراق یار مینالد نه در وصلش. عشق بیشتر یک فانتزی  ذهنیست و فانتزی بودنش با وصال از بین میرود. من به مجردین توصیه میکنم از لذت فراق غافل نشوند. اگر وصلی نیست با سوز  فراق عشق بازی کنید. اصلا خدا برای همین است که هیچگاه به طور کامل دست یافتنی نیست. او سوز فراق را  انگار بیشتر میپسندد.

من استاد عشق بازی در فراقم
فراق از آن تصویری که در ذهنم است و خدا را شکر میدانم هیچگاه دست یافتنی نیست و مرا همیشه در این فراق نگه میدارد. اگر هدف لذت است، لذتی بالاتر از فراق نمیشناسم. فراق شور زندگیست.

اما در ادامه در مورد مفهوم در ستایش فراق و فانتزی عشق توضیحاتی می دهم تا این موضوع جذاب کمی بیشتر روشن شود و ابعاد آن مشخص تر گردد. هرچند این مفهوم بر جان من رخنه کرده است و حرف زدن در مورد آن برایم به خاطر وسعت آن دشوار است ولی 100 درصد مخاطبینم از من خواستند در مورد این موضوع کمی بیشتر بنویسم. من این موضوع را خوب می دانم ولی نمی دانم خوب هم بتوانم بنویسمش!

نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی

فراق و جدایی
439

در ادبیات شعرا

ستایش فراق در نگاه شعرا

آنچه که من از سالها سرودن و خواندن سروده های شعرا دریافتم و وجدان کردم این بوده است که شعرا عموما در طلب یار احساس تواضع داشته و خود را نائل به یار ندانسته اند و در فراق او و تلاش برای وصلش سروده اند. از بی وفایی های یار و انکارهایش و پایبندی های خود و اصرارهایشان گفته اند. انگار در این موضع، شعرا بهترین لغات خود را انتخاب کرده اند و بیشتر سوز و غم را به جان اشعار ریخته و آویخته اند. ما نیز در ابیات سوزناک توقف بیشتری می کنیم و قلبمان انگار اینجاها بیشتر می لرزد و نوعی شیرینی غمبار را تجربه می کند. شهدی از تداعی غم فراق که زمان و مکان نمی شناسد. سعدی می سراید و ما انگار به سوگ می نشینیم.

فریاد من از فراق یار است
وافغان من از غم نگار است

بی روی چو ماه آن نگارین
رخسارهٔ من به خون نگار است

خون جگرم ز فرقت تو 
از دیده روانه در کنار است

درد دل من ز حد گذشته‌ست 
جانم ز فراق بی‌قرار است

سعدی چه کنی شکایت از دوست
چون شادی و غم نه برقرار است

مشتاقی و مهجوری آن چنان حافظ را بی تاب کرده است که به گونه ای متناقض می نالد و تظاهر می کند که در دایره قسمت نقطه ی تسلیم است و این تناقض چقدر بر جان ما می نشیند و حال ما را بیان می کند. او نه از وصل بلکه از بوی خوش وصل به وجد می آید و آن را مبارک باد می گوید:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی‌ تو به جان آمد وقت است که بازآیی
مشتاقی و مَهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایابِ شکیبایی
یا رب به‌ که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهدِ هرجایی
ای دردِ توام درمان در بستر ناکامی
وِی یادِ توام مونس در گوشهٔ تنهایی
در دایرهٔ قسمت ما نقطهٔ تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
حافظ! شبِ هجران شد بوی خوشِ وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشقِ شیدایی

 

هلالی جغتایی نوروزش را در فراق یار تار می بیند و به خدا ازین فراق به زیبایی گلایه می کند. او ساعتی آرام و قرار ندارد و چقدر زیبا با این فراق عشق بازی می کند. طوری با کلمات بازی می کند و به دنبال مرهم داغ دل امیدوارش می گردد که آدمی دلش نمی خواهد او به وصل برسد! 

 

روز نوروزست، سرو گل عذار من کجاست؟
در چمن یاران همه جمعند یار من کجاست؟
مونسم جز آه و یارب نیست شبها تا بروز
آه و یارب! مونس شبهای تار من کجاست؟
گشته مردم، هر یکی، امروز، صید چابکی
چابک صید افگن مردم شکار من کجاست؟
نیست یک ساعت قرار این جان بی آرام را
یارب! آن آرام جان بی قرار من کجاست؟
سوخت از درد جدایی دل بامید وصال
مرهم داغ دل امیدوار من کجاست؟

دهلوی بقدری در فراق زیبا عشق بازی می کند و فروتنانه شکوه و گلایه می کند که قلب ما مملو می شود از شیرینی درد فراق. انگار با خود می گوییم چه طعمی دارد این غم و چه شوری دارد این فراق. دیگر دلمان نمی خواهد از وصال بگوییم و هرچه هست گفتگویی از فراق است! رسوایی در فراق برایمان آسان می شود. بی صبری دیگر برایمان صفتی نکوهیده نیست.

تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی
چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی
سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل
ای صبر، همین بودت بازوی توانایی
در زاویه محنت دور از تو چو مهجوران
تنها منم و آهی، آه از غم تنهایی
شبها منم و اشکی، وز خون همه بالین تر
عشق این هنرم فرمود، ار عیب نفرمایی
گفتی که شکیبا شو تا نوبت وصل آید
تو پیش نظر، وانگه امکان شکیبایی

این غم، بابا را بیایان پرور و بسان مرغی بی بال و پر کرده است. چه چیزی جز زیبایی فراق در کلام این مرغ بی بال و پر توانسته است این دو بیتی را از سده پنجم هجری این چنین تا زمان اکنون بال و پر بدهد؟! شیرینی گویش باباطاهر در فراق را چگونه باید شرح داد؟

غم عشقت بیابان پرورم کرد
فراقت مرغ بی‌بال و پرم کرد
بمو واجی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

روزه داران زمانی که نزدیک افطار است گوششان به الله اکبر تیز می شود. مگر این شوق فراق قابل وصف است. سعدی چقدر بی صبرانه محشر به پا می کند و می گوید:

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه‌دار بر اللهُ اکبر است
دانی که چون همی‌ گذرانیم روزگار؟
روزی که بی تو می‌گذرد روز محشر است
گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است

رهی چنان از سوز فراق در آتش است که عملا به پیکار با یار بر می خیزد و می گوید:

تا تو مراد من دهی کُشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام
یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جانِ به لب‌رسیده‌ام

وحشی از طاق شدن صبرش در فراق می گوید و صدبار هم می گوید:

هست بیش از طاقت من بار اندوه فراق
بیش ازین طاقت ندارم گفته‌ام صد بار بیش

هاتف بعید می داند جسم غم فرسوده اش بتواند فراق را تاب بیاورد. کجا دیگر می توانید چنین تعبیر منحصر به فردی را پیدا کنید الا در میان غم فراق هاتف. تعبیر جسم غم فرسوده شاید همین یکبار در کل اشعار عالم آمده باشد:

جسم غم فرسودِ من، چون آورد تاب فراق؟
این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا!

 

بیدل می گوید: شب فراق توام زندگی چه امکان است؟ و عطار گریه را تا سحر خوش تر می داند همچو شمعی در فراقت هر شبی! خاقانی وقتی به فراق نگاه می کند می گوید: ما را غم فراقت بحری است بی‌کرانه. مولانا از درد فراق، جانش فشرده می شود چرا که نی با تو اتفاقم نی صبر در فراقم!

شاید شیرینی فراق و نامعلومیِ زیبایی وصال را فقط و فقط مولانا در این بیت زیبا گفته باشد:

به گه وصال آن مه چه بود خدای داند
که گه فراق باری طرب است و جان فزایی

 هیچ شاعری در جستارهای من به این دقت و زیبایی نتوانسته بود معنا و مفهومی که مد نظر من است را بیان کند. مولانا باز زیبا می گوید که فراق دوست اگر اندک‌ست اندک نیست
در ادبیات معاصر نیز رد پای این کهن الگوی محبوب وجود دارد. آنجا که حسین منزوی می گوید: اول دلم فراق تو را سرسری گرفت / وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد. یا آنجا که محمد بیابانی می گوید:
 

بیا که خانه دل بی تو رو به ویرانی است
هوا بد است، هوا ابری است، طوفانی است
خزان گذشت و خزان فراق هست هنوز
بدون تو همه فصل‌ها زمستانی است
شب فراق بلند است یا شب یلدا
کجا شبی چو شب انتظار طولانی است

 

آنجا که فاضل خواب و خوراکش را فراق گرفته است و می گوید:
 

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتی‌ام را شب طوفانی گرداب گرفت
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!

یا آنجا که فاضل جهانش از سفر کردن معشوق خالی شده است و فکر فراق مانند خوره در جانش افتاده:

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صد بار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم؟
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
این‌قدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم

و ازین قسم اشعار فراوان است و مجال گردآوری همه آنها در این مقال وجود ندارد. لبّ کلام آنکه سوز عشق کم از شیرینی وصال ندارد و چه بسا شعرا در این مرحله بیشتر مانده اند و به سخن سرایی و عشق بازی پرداخته اند. تلاش برای وصال است که همیشه جذاب بوده. این موضوع در درون ما نیز ریشه دارد و ما نیز به نوعی همیشه در غمی از فراق می سوزیم. حتی زمانی که به معشوق می رسیم هنوز غمی در درون غلیان دارد. ریشه های این غلیان را در سطور بعدی مقاله با ادله علمی به شرح و تفصیل خواهم پرداخت. اینجاست که به امثال جان گاتمن و روانشناسانی چون یونگ نیازمند می شویم.

عشق و فانتزی
439

کهن الگوها، فرافکنی و یونگ

عشق و تنهایی در اندیشه یونگ

در نظریات روان کاو شهیر سوئیسی کارل گوستاو یونگ مفاهیم انسانی، رنگ و بویی تازه و منحصر به فرد به خود می گیرد. مفاهیمی مثل تنهایی دیگر لزوما بد نیست و می تواند به فردیت افراد مرتبط شود. عشق دیگر یک پدیده ی صرفا بیرونی نیست و می تواند راه کاری برای کشف خویشتن و سفر به سوی تنهایی اصیل خود باشد. تنهایی در اذهان مردم شاید امری مطلوب و مورد پسند نباشد اما آن تنهایی که یونگ از آن یاد می کند لزوما بد نیست و می تواند بسان ابزاری برای غواصی عمیق در دل دریای معنویت و دانش تلقی گردد.

آنجا که یونگ می گوید: ” اگر آدمی بیش از دیگران بداند تنها می شود” و یا آنجا که می گوید : “تنهایی ناشی از نبود مردم نیست بلکه ناشی از ناتوانی در گفتن چیزهاییست که برایت مهم اند” درک می کنیم که در حقیقت افراد هرچقدر بیشتر در مسیر فردیت، معنویت و دانش سیر و سلوک کنند تنها تر می گردند و از آنجایی که سیر و سلوک در این امور مذموم و ناپسند نیست در نتیجه تنهایی هم می تواند در این ساحت تبدیل به امری ممدوح و پسندیده گردد.

در جایی دیگر یونگ حکیم می گوید ” سنگینی تنهایی از نبودن دیگری نیست، سنگینی تنهایی به خاطر جدایی از خود است، آنکه دلت برایش تنگ شده خودت هستی.” در این بیان، انسان در پیوند با خویشتن می تواند سنگینی تنهایی را رفع کند و بدون اینکه نیازی به دیگری داشته باشد تنها با پیوستن به خود می تواند از ابعاد منفی تنهایی بگریزد.

پس مسئله کجاست که انسان ها دائما از تنهایی به پیوند می گریزند؟ به قول یونگ ” پرهیز از کدامین وظیفه ما را به ورطه ی چنین روان رنجوری سوق داده است؟” چرا انسان ها در روابط خود دائما به دنبال پیوندی غیر اصیل هستند؟ پیوندی که بیش تر از آنکه متوجه اصالت وصل باشد دلالت بر فرار از فراق و تنهایی دارد!

پیوند با رحم مادر در عنفوان خلقت هر انسانی و بهره مندی از یک حمایت و حضانت مطلق بیولوژیکی از سمت مادر که با ترومای تولد از هم فرو می پاشد و اولین اشک ها و گریه ها را بر گونه های نوزاد جاری می کند، به نظر می رسد اولین محرک انسان برای پرهیز از تنهایی و ایجاد پیوند با دیگریست تا شاید فرد باز بتواند آن مامن مهم و بی نقص را بازیابی کند. اما این موضوع متاسفانه دیگر قابل دستیابی به آن کیفیت نیست و انسان در این مسیر دچار سرخوردگی دائمی خواهد شد. تنها راه پیوند اصیل با فردی دیگر به قول یونگ ” تحمل امر تحمل ناپذیر است” بدین توضیح که باید بپذیریم تنهایی پس از تولد اصالت دارد و کیفیت بقیه پیوندهای انسان تا آخر عمر او ارتباط مستقیمی با پذیرفتن اصالت تنهایی است. اینجاست که فرد با پیوستن به خود اصیل و درونی اش می تواند به مادر هستی متصل گردد و به طوری اصولی بر احساس تنهایی خود غلبه کند و آنگاه بتواند با فردی دیگر ارتباطی شایسته ترتیب دهد که شرط روابط شایسته همین پذیرش تنهایی است. انسان هرچقدر رابطه اش با خود را ترمیم کند می تواند در رابطه با دیگری پیشرفت نماید.

با این توضیحات،  روابط انسانی و عشق تعاریف سنتی خود را از دست می دهند و به جای اینکه ابزاری برای رنج و آسیب روحی باشند تبدیل به عاملی برای رشد و نجات فردیت می گردند. دیگر رنج ازدواج و عشق مقدس می گردد. در این فرض انسان های وارد شده به رابطه به مثابه آیینه ای بی رحم برای یکدیگر عمل می کنند و طرفین رابطه انگشت اتهام را از دیگری به سمت تصویر درونی خود بر می گردانند و کمتر معشوق خود را مذمت می کنند و بیشتر عیوب خود را مرمت!

اینجاست که طرفین در رابطه، تنهایی خود و دیگری را به رسمیت می شناسند و آن را ابزاری برای رشد فردی می دانند. آنها بین خود و دیگری مرز و فاصله ای می بینند و آن را ارزشمند می دانند و پذیرش آن را بر خلاف عوام، مغایر عشق ورزی نمی دانند. دیگر مفهوم کلیشه ای ما یک روحیم در دو بدن رنگ می بازد و به جمله ی ما دو روحیم در دو بدن که فردیت یافتگی همدیگر را به رسمیت می شناسیم تبدیل می گردد.

یونگ در مورد عشق و نحوه ی عاشق شدن چنین می گوید: ” هر انسانی باید تمامیت خودش را زندگی کند. بخش کوچکی از این تمامیت را به صورت خودآگاه و هشیار زندگی می‌کند و آگاهانه به دنبال علایق و کشش‌های درونی خود می‌رود ولی بخش عمده‌ی وجودش را به صورت ناآگاه و از طریق فرافکنی (projection) بر دنیا زندگی می‌کند. عشق همیشه جزء بخش‌هایی است که ما آگاهانه انتخابش نمی‌کنیم و ناخودآگاه به آن گرفتار می‌شویم، ‌پس حتما زیر آن یک فرافکنی  وجود دارد . اما از چه نوعی؟
یونگ اظهار داشت هر انسان یک موجود دو جنسیتی است که ظاهرا فقط یک جنس به نظر می‌رسد. یونگ ویژگی‌های مردانه‌ی درون هر شخصی را آنیموس و ویژگی‌های زنانه‌ی درون هر شخص را آنیما نامید. در عشق، ویژگی‌های متضاد جنسیت ظاهری هر فرد، بر روی فرد غیر هم‌جنس خودش فرافکنی  می‌شود و به این صورت شخص در درون دیگری به دام می‌افتد. مثلا فردی با ظاهر مردانه دارای ویژگی های آنیمایی خود است که اگر آنها را زندگی نکرده باشد و به اعماق ناخودآگاهش پس زده باشد ممکن است همان ویژگی ها را در زنی ببیند و قسمتی را که زندگی نکرده با فرافکنی کردن روی او شروع کند و در او قلاب بشود و خودش هم متوجه نگردد چه خبر است و این کشش عجیب از کجاست.

یونگ اظهار داشت که عشق دو ویژگی همیشگی دارد: یکی از آنها بعد ناخودآگاه بودن و دیگری ناپایداری آن است. دیر یا زود فرافکنی ها فرو می ریزد و فرد متوجه می شود کسی که عاشقش بوده اصلا کسی نیست که او میخواهد.

از نگاه یونگ عشق چگونه به وجود می آید؟

 تا زمانی که نقاط تاریکی در ناخودآگاه انسان است که به حوزه هوشیاری در نیامده امکان مبتلا شدن به عشق هم هست. انسان های فرزانه وقتی به دام عشق گرفتار می شوند بسیار متفاوت از افراد معمولی عمل می کنند. آنها تمام انرژی و توجه خود را معطوف این مسئله می کنند که ویژگی های درونی فرافکنی خود را ببینند و به این ترتیب یک قدم دیگر به سمت هوشیاری و تمامیت درونی حرکت کنند تا در نهایت ازدواج مقدس انجام بگیرد که پیوند مرد با آنیمای درون و یا پیوند زن با آنیموس درون است. برای این افراد عشق موهبت بزرگ طبیعت در جهت شناخت و تکامل است. در حالی که برای انسان های عادی دیگر، عشق فرصت دو روزه برای داشتن حال خوب است که بعدا با ریزش فرافکنی ها یک بار دیگر به جمله های نمایشنامه ای خود برسند و دوباره همان زندگی تکراری گذشته را ادامه دهند.

اینجاست که عشق های رایج از نگاه یونگ عموما به نتیجه مطلوب که خودشناسی است منتهی نمی شود و فرد سعی می کند به دنبال کسی دیگر بگردد تا بتواند فرافکنی های خود را برای حمل کردن به او بدهد و متاسفانه در انتهای این مسیر معمولا ناکامی و سرخوردگی در انتظار شخص عاشق است. معمولا مردم عادی پس از چند ناکامی ممکن است بگویند: “تنهایی و بی عشقی را روی پیشانی ما نوشته اند” یا مثلا بگویند” همه زن ها همین طورند، لعنت به همه اشان” و بدینسان از مسیر تقدس و آموزگاری عشق دور شوند.

با این تعاریف از یونگ در مورد تنهایی و عشق اگر به این نتیجه برسیم که او معتقد است انسان ها در نهایت تنها هستند و حتی هدف ازدواج و عشق نیز به بلوغ رساندن همین تنهاییست به بیراهه نرفته ایم. دیگر با این تعاریف مجرد بودن امری مذموم نیست و اگر کسی با تجرد به فردیت برسد نمی بایست به خاطر ازدواج نکردن سرزنش شود کما اینکه ازدواج نیز به خودی خود فضیلتی محسوب نمی شود اگرفرد آن را آموزگار خود برای طی کردن مسیر فردیت قرار ندهد و از رنج های آن برای خودسازی بهره نبرد.

در آیینه تجربه بشری
439

عشق و ابعاد علمی آن

عشق همیشه برای بشر رازآلود بوده است. از شعرهای حافظ و مولوی تا تحقیقات دقیق دانشمندان علوم اعصاب، همه یک پرسش اساسی دارند: عشق چیست و چرا این‌قدر نیرومند است؟
امروزه می‌دانیم که عشق فقط یک احساس شاعرانه نیست؛ بلکه ترکیبی پیچیده از واکنش‌های مغز، هورمون‌ها، تکامل زیستی و تجربه‌های شخصی است. وقتی کسی عاشق می‌شود، هم مغز او درگیر است و هم بدنش؛ درست مثل یک «طوفان شیمیایی» که می‌تواند رفتار، فکر و حتی سلامت جسمی را تغییر دهد.

در این مطلب تلاش می‌کنیم بدون پیچیدگی‌های سخت علمی، اما با تکیه بر یافته‌های روز دنیا، عشق را قدم‌به‌قدم بررسی کنیم: چطور شکل می‌گیرد، چرا شدت می‌گیرد، چگونه فروکش می‌کند، و در نهایت چرا هر انسانی—حتی در صمیمی‌ترین رابطه—نیاز دارد حریم تنهایی خودش را حفظ کند.

سه چهره‌ی عشق

شاید برایتان جالب باشد بدانید دانشمندان عشق را به سه بخش اصلی تقسیم می‌کنند:

  1. میل و شهوت (Desire): انگیزه‌ای که بیشتر با هورمون‌های جنسی مثل تستوسترون و استروژن پیوند دارد.

  2. عاشقی رمانتیک (Romantic attraction): همان مرحله‌ای که فرد خاصی همه ذهن و فکر ما را پر می‌کند و «دیگر کسی به چشم نمی‌آید». این بخش با سیستم پاداش مغز و دوپامین گره خورده است.

  3. وابستگی یا دلبستگی (Attachment): مرحله‌ای که رابطه پایدار می‌شود؛ حس امنیت، اعتماد و همدلی شکل می‌گیرد، مثل پیوندی که والد و فرزند هم تجربه می‌کنند.

این سه بخش جدا از هم نیستند؛ گاهی همپوشانی دارند. مثلاً ممکن است کسی در ابتدا فقط جذب فیزیکی شود، بعد عاشق شود و در نهایت وابستگی عمیق پیدا کند.

مغز عاشق چه می‌کند؟

وقتی عاشق می‌شویم، مغزمان عملاً شبیه یک آزمایشگاه شیمی پرهیجان می‌شود:

  • دوپامین: مثل «بنزین» موتور عشق است. وقتی معشوق را می‌بینیم یا حتی به او فکر می‌کنیم، دوپامین ترشح می‌شود و حس لذت، انرژی و انگیزه به اوج می‌رسد. به همین دلیل است که عاشق گاهی شب‌ها بی‌خواب می‌شود یا ساعت‌ها با انرژی زیاد حرف می‌زند.

  • سروتونین: در ابتدای عشق کاهش پیدا می‌کند، همین باعث می‌شود مدام به معشوق فکر کنیم و نتوانیم حواس‌مان را جای دیگری ببریم. شاید برای همین است که می‌گویند «عشق وسواس‌آور است».

  • اکسی‌توسین و وازوپرسین: این‌ها به هورمون‌های «اعتماد و پیوند» مشهورند. بعد از لحظات صمیمیت یا حتی یک بغل ساده، سطح اکسی‌توسین بالا می‌رود و حس امنیت و نزدیکی به معشوق بیشتر می‌شود.

  • کورتیزول (هورمون استرس): گاهی عشق اضطراب هم می‌آورد. مثلاً وقتی منتظر پیام معشوق هستید و گوشی‌تان ساکت می‌ماند، کورتیزول بالا می‌رود و دلشوره می‌گیرید.

به زبان ساده: مغز عاشق، همزمان هم پاداش می‌دهد، هم تنش می‌سازد، هم آرامش می‌آورد.

چرا عشق در ابتدا آتشین است؟

اگر به تجربه‌های خود یا اطرافیان نگاه کنید، معمولاً ابتدای رابطه پر از هیجان، انرژی و حس تازه است. دلیل علمی‌اش همان دوپامین است که مثل یک جرقه قوی سیستم پاداش را روشن می‌کند.

  • در این دوره، معشوق مثل «مخدر طبیعی» عمل می‌کند: دیدنش، صدایش یا حتی فکرش موجی از شادی می‌آورد.

  • به مرور زمان، مغز به این حالت عادت می‌کند (چیزی شبیه پدیده تحمل در اعتیاد). بنابراین شدت احساسات اولیه کمی آرام‌تر می‌شود.

  • جای آن شور اولیه، حسی عمیق‌تر و پایدارتر می‌آید: دلبستگی و همراهی. این همان چیزی است که باعث می‌شود رابطه دوام بیاورد.

چرا عشق فروکش می‌کند؟

عشق آتشین برای همیشه نمی‌ماند، و این اتفاق الزاماً بد نیست.

  • از دید تکاملی، انرژی زیاد ابتدای عشق برای جفت‌یابی لازم بوده، اما برای زندگی پایدار باید به یک «شعله ملایم و مداوم» تبدیل شود.

  • تحقیقات نشان می‌دهد زوج‌های قدیمی هنوز وقتی به هم فکر می‌کنند، بخش‌های پاداش مغزشان فعال می‌شود، اما در کنار آن نواحی مربوط به همدلی و اعتماد هم تقویت می‌شود. یعنی عشق پایدار ترکیبی از لذت و آرامش است.

به زبان ساده: عشق مثل آتش اجاق است. اول شعله‌اش بلند و داغ است، ولی اگر قرار باشد سال‌ها غذا بپزد و خانه را گرم کند، باید آرام‌تر و مداوم‌تر بسوزد.

وقتی عشق می‌شکند

شاید تجربه کرده باشید: جدایی یا طرد شدن واقعاً مثل «درد جسمی» است. علم هم این را تأیید می‌کند. تصویربرداری مغزی نشان داده همان بخشی از مغز که هنگام درد جسمی فعال می‌شود، در شکست عشقی هم روشن می‌شود.

به همین دلیل است که بعضی‌ها بعد از جدایی دچار بی‌خوابی، کاهش وزن یا حتی مشکلات قلبی می‌شوند (پدیده‌ای که به آن «قلب شکسته» هم می‌گویند). عشق می‌تواند بسازد، اما اگر فروبپاشد، بدن و روان را هم زیر فشار می‌گذارد.

راز تنهایی: چرا باید حریم خودمان را حفظ کنیم؟

شاید این پرسش برایتان پیش آمده باشد: اگر عشق این‌قدر شیرین و مهم است، چرا بعضی روان‌شناسان و دانشمندان می‌گویند انسان «در نهایت تنهاست»؟

پاسخ در مغز و روان ماست:

  • هرکس دنیای درونی خودش را دارد. حتی نزدیک‌ترین افراد نمی‌توانند دقیقاً احساس شما را تجربه کنند. آنچه در ذهن شماست، فقط برای خودتان دسترس‌پذیر است.

  • مغز شبکه‌ای دارد به نام «شبکه حالت پیش‌فرض» که هنگام تنهایی و فکر کردن به خود فعال می‌شود. این شبکه برای خودآگاهی، پردازش خاطرات و تصمیم‌گیری ضروری است. یعنی بخشی از رشد روانی فقط در خلوت رخ می‌دهد.

  • تنهایی انتخابی مفید است. تحقیقات نشان داده افرادی که گاهی به تنهایی می‌پردازند، خلاق‌تر، آرام‌تر و متکی به خود می‌شوند.

به زبان ساده: عشق می‌تواند دو نفر را به هم نزدیک کند، اما هیچ‌وقت مرزهای درونی را کامل از میان نمی‌برد. اگر این مرزها نادیده گرفته شوند، رابطه ناسالم می‌شود؛ چون یکی یا هر دو نفر احساس خفگی یا از دست دادن خودشان را پیدا می‌کنند.

جمع‌بندی

عشق ترکیبی از زیست‌شناسی و روان‌شناسی است:

  • دوپامین، سروتونین، اکسی‌توسین و کورتیزول مغزمان را درگیر می‌کنند.

  • در آغاز، عشق مثل شعله‌ای آتشین است که به مرور به شعله‌ای ملایم‌تر و پایدارتر تبدیل می‌شود.

  • شکست عشقی واقعاً مثل درد جسمی عمل می‌کند و اثرات روانی و جسمی عمیق دارد.

  • در نهایت، هرچند عشق پیوندی قوی می‌سازد، اما تنهایی و مرزهای شخصی بخشی از حقیقت وجود انسان است. حفظ این مرزها نه‌تنها رابطه را تهدید نمی‌کند، بلکه به دوام آن کمک می‌کند.

شاید بشود عشق را این‌طور توصیف کرد: دو شعله که کنار هم قرار می‌گیرند، اما هر کدام مشعل خودش را دارد. اگر یکی بخواهد دیگری را ببلعد، خاموشی می‌آید. اما اگر هرکدام روشن بمانند، کنار هم خانه را گرم می‌کنند.

خلاصه سه قسمت
summary

نتیجه گیری مقاله

این نوشتار سفری است میان سه منظر متفاوت به عشق: شاعرانه، روان‌شناختی و علمی. در بخش نخست، از دریچه‌ی شاعران فارسی، فراق نه یک رنج صرف، بلکه سرچشمه‌ی زیباترین ابیات و تجربه‌ی شور زندگی معرفی می‌شود؛ جایی که سعدی، حافظ، مولانا و دیگران، سوز هجران را از وصال شیرین‌تر یافته‌اند. نویسنده نیز هم‌صدا با آنان، فراق را لذتی عمیق‌تر از وصال می‌داند.
در بخش دوم، اندیشه‌های کارل گوستاو یونگ کاوش می‌شود. یونگ عشق را با مفهوم فرافکنی و کهن‌الگوها پیوند می‌زند: آنیما و آنیموس در ناخودآگاه انسان، به دیگری منتقل می‌شوند و اساس کشش عاشقانه را می‌سازند. از نگاه او، عشق راهی است برای فردیت‌یابی و بازشناسی خویشتن؛ اما چون بر فرافکنی استوار است، ناپایداری در ذات آن نهفته است. تنها کسانی که آگاهانه این فرایند را درک کنند، می‌توانند از عشق پلی برای رشد و تمامیت بسازند.
بخش سوم بر یافته‌های علمی تکیه دارد. علوم اعصاب عشق را ترکیبی از هورمون‌ها و واکنش‌های مغزی می‌دانند: دوپامین شعله‌ی هیجان می‌افروزد، سروتونین وسواس می‌آورد، اکسی‌توسین و وازوپرسین پیوند و اعتماد می‌سازند، و کورتیزول اضطراب را برمی‌انگیزد. عشق همچون آتشی است که از شعله‌ای تند آغاز می‌شود و اگر پایدار بماند، به نوری آرام و ماندگار بدل می‌گردد. در نهایت، حتی در صمیمی‌ترین روابط نیز مرزهای تنهایی باید حفظ شوند؛ چراکه تنهایی بخشی اصیل از وجود انسان است و احترام به آن، شرط شکوفایی عشق پایدار است.

تاریخ انتشار مطلب - جمعه, 22 فروردین, 1404

خوشحال می شم نظرتون رو در زیر برام کامنت کنید و اگر از این مطلب خوشتون اومد اون رو با دوستان خود به اشتراک بگذارید.

Tags:
5 1 رای
امتیازدهی به مقاله
2 نظرات
بازخورد درون خطی
مشاهده تمام نظرات
میهمان
ميلاد

مسعود جان سلام خوشحال شدم كه پارت سوم هم تكميل شد و تونستي بنويسي مطالعه كردم و بسيار مفيد بود
يه پيشنهاد دارم كه هرسه پارت رو دريك فايل قرار دهي جهت دانلود و به نظرم براي كساني كه ميخواهن وارد رابطه جديد بشن بسيار مفيد و آگاهي بخش هست.

2
0
من رو با درج دیدگاه، از نظرتون با خبر کنیدx