شعر عدالت عشق – مسعود مردیها

شعر عدالت عشق از مسعود مردیها
در سال 1400 مطلع شعری را نوشته بودم که ناتمام بود. امروز آن را تکمیل کردم.
به هوای غمزه ی ماه روان به کوه گشتم
به کجا فرار کرد آن رخ ماه شب فروزم
در تاریخ 1403/10/14 شعر ناتمام را تکمیل کردم.
به هوای غمزه ی ماه روان به کوه گشتم
به کجا فرار کرد آن رخ ماه شب فروزم
به حضور من تو رفتی به مُحاق و اینک امشب
دگر از جفای عشقت به خدا که لب ندوزم
ز تو خواهشی کنم تا که کنی طلوع امشب
به خودت قسم که من تا خود صبح تیره روزم
همه گفته اند این عشق عدالتش وصال است
و من از عدالت عشق ندیده ام هنوزم
همه جان من پر از زخم و همه تنم پر از خون
تو چرا نظر نکردی به بدیه حال و روزم
دگر این می مِیِستان به تنم اثر ندارد
دگر از شراب ساقی و می اش تنم نسوزد
ز امید نا امیدم، و فقط امید ماندست
عجب است حال و روزی که یقین در آن بسوزم
خوشحال می شم نظرتون رو در زیر برام کامنت کنید و اگر از این مطلب خوشتون اومد اون رو با دوستان خود به اشتراک بگذارید.
جناب مردیهای بزرگوارو پرطپش سلام.
به قول حضرت حافظ:
زیرکی راگفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی،بوالعجب کاری پریشان عالمی
برایتان آرزوی تحقق بهترینها و زیباترینها و ژرفترینها و…
را دارم.
درود بر شما
تعبیر پر طپش برایم تازگی داشت
سپاس از آرزوی خوب شما، بنده نیز برای شما بهترین ها را آرزو می کنم