شعر شعله ملال – مسعود مردیها

اینجا طلوع در نفس صبح دیدنیست
Human
شعر شعله ملال از مسعود مردیها
روزی در آبان 1403 حال خوشی نداشتم. غمی که در پس آن سوسوی قوی از امید و رشد دیده می شد بر من مستولی شد. از درونم جوشید آنچه در زیر آمده است.
دیگر سراغ حال مرا هیچ وقت مگیر
این قلب شب زده، به دست تو مرده است!
دیگر به اقتدای نمازم به پا مخیز
این رکعت شکسته، نمازی به مرده است
دیگر مکِش، چنین سرمه در نگاه
افسون چشم ها، دیریست مرده است
هیزم مریز بر این شعله ی ملال
باید که با خبر شوی، ققنوس مرده است
دیگر سراغ جام می و باده ام مبر
ساقی میکده، چندیست مرده است
دیگر برو، سراغم میا، گل را ببر
عشقی که بود درونم، امروز مرده است
تاریخ انتشار مطلب - پنجشنبه, 28 نوامبر, 2024
خوشحال می شم نظرتون رو در زیر برام کامنت کنید و اگر از این مطلب خوشتون اومد اون رو با دوستان خود به اشتراک بگذارید.
Tags: شعر