موزه مردم شناسی مشهد، برهنه تر از عریان
مسعود مردیها
مشهد- ۱۳۹۶/۰۱/۰۷
————
سماوری که زمانی آب در آن میجوشیده است اکنون برای ما تاریخ است. این قلیان دیگر نفس نمیکشد. ظرف عود کهن دیگر بویی از زندگی ندارد. کجایند تن هایی که روزی با صابون داخل ویترین شسته می شدند؟ نقش های پوسیده ی روی دیوار را جور دیگر باید دید. فارق از زیبایی، فارق از آب و رنگ، بر دیوار نقش زده است نقاش تا جاودانه شود، اما کجاست دست های هنرمند وی؟
اجاره نامه حمام شاه را میبینم. چه جزئیاتی! اما هرچه اطراف را می نگرم اثری از مالک و مستاجر نیست! گویا این حمام ماله کسه دیگر است.
اما آفتاب تابیده از سقف همان آفتاب است… زیبا و درخشان. بر روی دیوارها تصاویری دیگر از پهنه تاریخ ایران نمایان است. پوشش عکس ها را سعی میکنم بر دارم. تلاش دارم مانند بقیه به زیبایی ابنیه نگاه نکنم. این ها تصاویری است پر از درد. نمیدانم چرا بازدید کنندگان خوشحالند.
تصاویر را برهنه که میبینم اشک در چشمانم حلقه میزند. عجیب است تصویر خود را روی دیوار چند جا دیدم. دیگران هم گاها دیده میشوند. گویا اینجا موزه تاریخ نیست و عکس های خانوادگی ما بر روی آن بیشتر نقش بسته است.
سدر، روناس، حنا، سنگ پا، لیف، لنگ، صابون …. همه چیز آماده است اینجا! اما چرا کسی حمام نمیرود؟ پس دلاک کجاست؟
چند تلفن قدیمی و چند دستگاه تایپ میبینم. صدای زنگش را میشنوم اما نمیدانم چرا نگهبان موزه تلفن را جواب نمیدهد؟ انگار فقط من میشنوم.
تابلویی روی دیوار آداب حمام را نوشته است.
ما که تاریخ را همی خوانیم
این ادب را چرا نمیدانیم
نمیدانم این موزه چه اثری برای ما دارد. اگر در این حمام برهنه نرویم چیزی عایدمان نمیشود. پس چرا همه لباس پوشیده اند؟ چرا با کفش داخل خزینه میشوید…. کفش های روحتان کثیف است. از پا در بیاوریدش.
جام شکسته ای پر از دوغ می بینم. دیزی هم که روی اجاق است. بویی دیوانه کننده دارد. اما اثری از زن روستایی نیست. پس آشپز کجاست؟
وای وای وای وارد غرفه ی جدیدی شدم. هر چه فکر میکنم نمیتوانم این غرفه را به نوشته در بیاورم. هر تصویر کتابی جداگانه میطلبد. کفش هایم را به کفاشی میدهم که سر کوچه، کفش وصله میکند. هرچه صدایش میزنم سرش را بالا نمیاورد. از پنجره ای دیگر از پیرمردی تقاضای جرعه ای آب معرفت و چایی عشق میکنم، او نیز بی تفاوت است. انگار نیستند. اما پیرزنی مهربان از پنجره ای دیگر جرعه ای شیر گوارا به من تعارف میکند. چه گواراست شیر تاریخ. باز تصویر خود را دیدم بر روی دیوار. کمی ترسیدم اما زود عبور کردم.
چقدر این قسمت از تاریخ گرم است. هیزم ها را در اجاق خزینه میریزند.
از مقبره رضا در غرفه ای دیگر بازدید کردم. چه ساده و بی ریا بوده است. این قضاوت من از تاریخ است. چرا اکنون حس خوبی در حرم پیدا نمیشود. آیندگان در مورد مقبره کنونی چه قضاوت میکنند.
من گذشته رضا را دوست تر دارم.
الاغی در این گوشه در کنار پیرمردی بلند عر عر میکند. چرا فقط من از صدای او آزار میبینم. دیگران اصلا نمیشنوند!!
دو کودک بازدید کننده از عکسی ازمن سوال کردند که این چیست؟ دائم سوال میکردند؟ جالب بود برایم که آنها هم تصاویر را عمیق و برهنه میبینند و آن را حس میکنند. تاریخ را باید کودکانه دید. صادق و بی ریا.
صادقانه بگویم این تمیزی روح ارزشش بیش از ۵۰۰ تومانی بود که هنگام ورود از من گرفتند. چقدر ارزان تاریخ را میفروشند.
در انتها به پیرمردی در قابی رسیدم که داشت فانوس تاریخ را خاموش میکرد. و چه غریبانه فانوس را به دست من داد و گفت فردا تو نیز باید این فانوس را خاموش کنی….
…………………………………..
#تاریخ
#موزه_مردم_شناسی_مشهد

 


 مقدمه مجموعه اشعار

مجموعه اشعار شخصی نیازی به ذکر مقدمه ندارد چراکه دل نوشته های یک شاعر بدون مقدمه بر زبان او جاری شده و به قلمش نگاشته می شود. با این حال مجموعه پیش رو حاصل چندین سال سروده های جسته گریخته ی شاعر می باشد که قطعا خالی از اشکال و ایراد ادبی نیست و چه بسا مملوء از اشکال باشد. اما در سرودن این اشعار به دنبال اصول و اسلوب خاصی نبوده ام و تنها دل نوشته های خود را بر صفحه کاغذ آورده ام.

دانلود مجموعه اشعار

download