سفرنامه علمی ادبی سفر یک روزه به تهران
(جشنواره وب و موبایل ایران) 2017

دنبال نوشتن یه مقدمه هستم ولی خوب که فکر می کنم می بینم چرا نویسنده ها برای متنشون حتما باید مقدمه بنویسند برای همین چون مقدمه گفتنم الان نمیاد نمی نویسم که متنم روانی خودش رو حفظ کنه.

فصل اول: در مسیر تهران

 الان که توی مسیر حرکت به سمت تهرانم با خودم فکر کردم که چرا توی این شرایط سخت مالی باید برای رفتن به یه همایش علمی مجبور باشم کلی هزینه سفر رو متحمل بشم؟! آیا اصولا کار درستی هست با این میزان درآمد و این میزان هزینه های ماهیانه، مبلغی رو ولو اندک از سهم زندگی همسرم کم کنم و به این سفر علمی برم؟! دنبال اینم آخر سفر چه دستاوردی برای خودم ایجاد می کنم.

به جاده نگاه می کنم، اتوبوس آرام حرکت می کنه و انگار هیچ عجله ای نداره. ساعت ۱۲ شبه. پرتوهای نور عبوری، همین طور که دارم می نویسم از گذرگاه چشمم رد میشه و حس خیلی خوبی برام نداره!

خوب که فکر می کنم می بینم این هم جزئی از زندگیه، بله سفر هم باید جزئی از هزینه های زندگی باشه؛ حس غریب سفر و تنهایی اون، حس خوب فقط خدا رو داشتن رو به آدم می ده. راننده ها از تکرار سفر خسته اند، خسته. اما من از سفر خسته نیستم چون سفر برام یه تکرار نیست. برای ما که درگیر روزمرگی ها هستیم سفر یه شروع مجدده….

کمک راننده جوان آن چنان بی توجه به جادست و سرگرم پر کردن فرم ها و برگه هاست که انگار پشت میز دفتر کارشه!

جاده باید تازگی داشته باشه، من طراوت جاده رو حس می کنم و از انجام این سفر پشیمون نیستم. مگه انسان برای چی کار می کنه؟! مگه برای بدست آوردن طراوت نیست همش؟! من با اینکه سفرم یه سفر علمیه ولی خیسی جاده رو درک می کنم، بارونی در کار نیست ولی همه جا ترو تازس!

کنار دستم مسافری بود که از خرابیه صندلیش که چیزه مهمی هم نبود گله می کرد. عصبانی بود و آخرشم رفت پایین و گفت می خوام بلیط رو پس بدم. درست می گفت؛ صندلیه خراب حق یه مسافر نیست… ولی ماله منم خراب بود با این حال من گله ای نداشتم. نمی دونم چرا خرابیه صندلی اصلا برام مهم نبود. وای از زمانی که مسیر برامون عادی بشه، تمام وقتمون رو می زاریم روی جزئیات کم اهمیت! مسیر برای اون مسافر هم عادی شده بود. از چهره ی درهمش می تونستی بفهمی دائم توی این راه در حال رفت و آمده. اصلا می خوام بگم سفر زیادی هم خوب نیست. مثه آنتی بیوتیک عمل می کنه! بدن رو در مقابل درک حس زیبای سفر مقاوم می کنه! چه خوش به حال ماست که با سفرهای کوچیک کاریمون حال می کنیم. جای همسرم خالیه اینجا. اگه اینجا بود مطمئنا خط مستقیم دهان من منحنی می شد و لبخند رو روی لب من می نشوند. عاشق سفر کردنه ولی ما خیلی کم می تونیم فعلا سفر کنیم. خودشم می دونه که فعلا اوضاع خوب نیست. البته یه چیزی بگم؛ من با نداری هم حال می کنم، همیشه از داشتن پول و در عین حال نداشتن حال خوب می ترسیدم. نمی دونم توی چه برزخی گیر افتادیم؛ اگه بخوایم دنبال پول بریم وقتمون کم میاد که خودمون رو بشناسیم و اگه بخوایم به معرفت شخصی بپردازیم از حداقل های مادی زندگی غافل میشیم! خدا!، کاری که باید بکنیم رو لطفا بزار جلوی پای ما، خسته ایم! خسته از دل مشغولی هایی که دائم میاد سراغمون و تکلیف خودمون رو نمی تونیم مشخص کنیم.

خوابم نمیاد. امروز روزی بود که باید رژیم ۵+۲ رو رعایت می کردم. قبل از سفر کلاس زبان داشتم و چون قند خونم کم شده بود غاطی کرده بودم و ذهنم کم میاورد. الانم نشستم و گاهی بیرون رو می بینم و گاهی می نویسم. پیامک خانم الان رسید! بیداری؟ با اینکه ساعت ۲ بود ولی بیدار بودم. بعد مدت ها فرصتی به دست آورده بودم که بنویسم… عاشق شعر گفتن و نویسندگی هستم. اخیرا کمتر دستم به قلم نویسندگی و شاعری می ره.

راننده چراغ اتوبوس رو خاموش کرده و یه جورایی خیلی سختمه بنویسم. اما با وجود این وضعیت و پیامک های پشت سرهم خانمم، دارم می نویسم. می دونم بعدا دیگه فرصت نمیشه. راننده هم چون آشناست دائم به من می گه کاری چیزی نداری!؟ حالام که داره تعارف چایی می زنه. کرایه رفت رو هم ازم نگرفت. ولی باید کم کم استراحت کنم. فردا کلی کار دارم. کاش همایش خوبی باشه…

از آخرین کلمه ای که نوشتم شاید چند ساعتی می گذره، روی صندلی خوابم برد البته جسته گریخته خوابیدم ولی الان احساس خستگی ندارم. حس خوب بیدار شدن توی مقصد و حرکت اتوبوس در نور چراغ های خیابان در اول صبح اونم توی شهر بزرگی مثله تهران، زور باقی مونده خواب رو از چشمای آدم می گیره.

با حالت خواب آلودگی که کم کم داره برطرف میشه سریع رفتم سراغ گوشیم و مسیر حرکت رو روی گوگل مپ مشاهده کردم. به قولی باید گفت خدا پدر گوگل رو بیامرزه! تجربه واقعی مسیر یابی تا حالا نداشتم که الان دارم اونو تجربه می کنم. نرم افزار تاکسی اسنپ رو نصب کردم و از مبدا به مقصد رو قیمتشو در آوردم. مبلغ اسنپ از آرژانتین تا محل همایش که شمال شهر تهران بود حدود ۹۵۰۰ تومان می شد. ولی خب من عجله نکردم با اینکه دوست داشتم تجربه اسنپی داشته باشم ولی می خواستم مزنه تاکسی های معمولی رو هم اونجا بگیرم. پام رو که از اتوبوس توی ترمینال آرژانتین پایین گذاشتم صدای اذان بلند شد، منم سریع رفتم و نماز رو به جماعت خوندم. توی نماز حواسم خیلی به نماز نبود و ذهنم پراکنده بود. گاهی توی نرم افزار اسنپ بود و گاهی توی این که مسیر رو اشتباه نرم و …. خلاصه اینم داستان کیفیت نماز خوندن ما! ازین مدل نماز هیچ وقت راضی نبودم و بابتش شرمنده. نماز که تموم شد سریع رفتم یه گوشه مسجد نشستم و طبق معمول تلگرام و اینستا و بقیه اَپ های اجتماعی رو چک کردم. اصن نمی دونم چی شده وسواس تلگرام گرفتیم انگار. هی فکر می کنیم الان خدا توی پی وی بهمون یه پیام داده و باید سریع بریم و چک کنیم. زود گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره سر رسید رو برداشتم و مشغول نوشتن شدم. هیچ وقت دوست نداشتم که زوری یه مطلبی رو بنویسم. نویسنده خوب باید بتونه خوب ببینه. سرم رو بالا اوردم و همین طور که جلوی مسجد توی محراب و پشت به قبله به دیوار تکیه زده بودم دیدم عجب جای تابلویی نشستم. حدود ۴۰ نفر رو به من کردند و دارند نماز می خونند و منم سرم پایین دارم می نویسم. همه هم یه نیم نگاهی به من داشتند. منم انگار نه انگار! به نشستنم ادامه دادم. الان ده دقیقه ای هست که نوشتنم نمیاد. توی این ده دقیقه یه نگاهی به کل مردم داخل مسجد انداختم. همه نشسته بودن. چند نفر نماز می خوندند، یکی سرش توی گوشیش بود، یکی چرت می زد، الان یکی زل زده به یه جای نا معلوم! نمی دونم خستس یا چیزه دیگه ایه؟! یکی داشت حین دعا آستیناشو می کشید پایین، یکی در حالی که ایستاده روشو به من کرد و یه چیزایی گفت زیر لب و سرشو انداخت پایین و بعد پشتشو بهم کرد و دوباره یه چیزایی گفت به روبه رو و رفت !!!! اگه گفتید چیکار کرد!؟ داشت سلام می داد…

یه بنده خدایی هم تو نخ من بود نمی دونست که من الان تو نخ همه هستم. خلاصه دنیای جالبی راه انداخته خدا، انسانها عجیبند! اصلا برام قابل درک نیست خدا می خواد چیکار کنه؟! برای آروم شدن ناچارم به دنیا فراتر از اسلام نگاه کنم. فراتر از دین. نمی تونم قبول کنم خدا فقط یه قشری خاصی رو می خواد ببره بهشت. فقط مسلمونا. کی اینو گفته؟ ملاک قطعا چیزه دیگه ای هست. ولش کن دوباره وارد بحث های جهان بینی شدم. کم کم باید برم یه چیزی بخورم و ببینم میشه بلیط برگشت رو همین الان تهیه کنم. امروز از خودم تعجب کردم. صبح توی بارون یه جایی چایی می فروخت ولی من با این که دلم می خواست نخریدم. نمی دونم چرا!؟ می چسبید توی اون هوا ولی بیخیالش شدم. گاهی ما آدما خودمونو از لذت های کم هزینه هم محروم می کنیم. گاهی هم هزینه های زیادی رو صرف چیزای بی ارزش می کنیم.

با اینکه تاکسی توی ترمینال فراوان بود و هر چند دقیقه یه تاکسی بوق می زد و می گفت:  “تاکسی؟ تاکسی ارزون قیمت!” قشنگ معلوم بود استارت آپ های میلیونی اسنپ و تپسی کاره خودشونو کرده بودند. ولی من نه از اسنپ خرید کردم و نه از تاکسی استفاده کردم. سوال کردم و سوار اتوبوس میدان صنعت شدم و طی ده دقیقه و تنها ۸۰۰ تومن به مقصد رسیدم. توی اتوبوس همین طور که داشتم کلوچه می خوردم به بیرون نگاه می کردم. منظره برج میلاد توی قاب چشمم اومد. برج بزرگیه خدایی. از خیابانهای زیادی میشه اونو دید. چراغ های قرمز و سفید که با حالت فلش دوربین در بلندای این برج روشن و خاموش میشه جلب توجه می کنه.

از اتوبوس پیاده شدم. نم بارون فوق العاده ای روی زمین زده بود و هوای تهران بر خلاف اون چیزی که همیشه می شنیدم خیلی تمیز بود. تهران واقعا بزرگه. اکوسیستم کسب و کار و زندگی ها واقعا با شهر خودمون متضاده. اینجا ذهن آدم از لحاظ اقتصادی باز میشه. الان می فهمم چرا ایده اسنپ به ذهن ایده پردازای اون رسیده. تازه می فهمم چرا میگن اگه می خوای کار خلاقانه بکنی تهران بهترین گزینه برای اجراست. مشکلاتی اینجا هست که در شهرهای دیگه نیست… مشکل هم، برای کارآفرین فرصته نه تهدید. همین طور که توی چهارراه پاکنژاد به اطراف نگاه می کردم و ساختمان های بلند از جلوی چشمم عبور می کرد از خودم پرسیدم که چقدر این شهر مصرف انرژی بالایی داره. آب این همه خونه رو چه طور تامین می کنند؟ مصرف مصرف مصرف….

صحنه مسافرکشی خانم مسن با پراید مشکی برام جالب بود. بیلبوردهای شرکت بازاریابی شبکه ای نیوشا رو چند جای شهر دیدم. سر پاکنژاد هم بود.

خیابان پاکنژاد تهران

از راننده تاکسی پرسیدم تا خیابان دادمان چقدر راهه گفت پیاده چیزی راه نیست. منم چون وقت داشتم مسیر بلوار پاکنژاد رو پیاده شروع کردم. هیچ کس توی پیاده روی عریض این خیابون نبود. هوا عالی و نمای مقابل، نمای رشته کوههای البرز بود.

اینجا چون شمال شهر هست سطح زندگی ها خیلی بالاست. یه نکته جالبی که هست اینه که پوشش شبکه ۴G تقریبا خیلی جاهای تهران عالیه. این یعنی اسنپ می تونه همه جا خوب کار کنه. بستر انجام هر کاری رو باید فراهم کرد و الا جواب نمیده.

توی پیاده رو آروم آروم می رفتم و از روی نقشه گول و با استفاده از جی پی اس دقیقا موقعیت و مسیر حرکتم رو می دونستم. پیش خودم گفتم عجب نعمتی هست این جی پی اس و نقشه گوگل. تا آدم درگیرش نشه نمی فهمه. واقعا کار راه می ندازه و آدم رو از سردرگمی نجات می ده. دیگه شهر غریب معنا نداره چون همه مناطق رو توی صفحه گوشی خودت داری. ساختمون های بلندی در کنار بلوار قابل دیدن بود. شکل این ساختمونا منو یاده پلاسکو می ندازه. همه قدیمی ساز بودند و دسترسی مناسبی برای اطفاء حریق نداشتند.  واقعا تهران بمب نهفته ای در خودش داره. هر کدوم ازین ساختمونا می تونه یه پلاسکویی دیگه باشه.

ساختمان های پلاسکو خیابان پاکنژاد تهران

همین طور که دارم می رم بالاتر یه قوطی آب معدنی وسط پیاده رو افتاده. اونقدر این قوطی توی تمیزی این خیابون توی چشمه که من به جای برداشتنش ترجیح دادم برش ندارم تا این تضاد زشت رو هر کسی که ازون جا رد میشه ببینه و روش تاثیر بزاره. گاهی باید با تضاد ها چیزی رو به دیگران ثابت کرد. ازش عکس گرفتم و از کنارش عبور کردم.

بی فرهنگی مردم

وارد دادمان شدم و به مسیرم ادامه دادم. شکل شمایل پیاده روی پاکنژاد با دادمان با اینکه کنار هم بودند خیلی فرق کرد. گویا صحنه تغییر کرد. اینو من که تازه کار بودم اونجا خوب حس کردم. نکتش همینجاست که گاهی تفاوت ها کنار هم هستند ولی تکرار، کارآفرین رو از دیدنش منع می کنه. باید تفاوت های جزئی رو دید.

توی مسیر به جمعی از کارگران افغانی برخوردم. توی یکی از مرفه ترین نقاط شهر به پر درد ترین قشر جامعه که کارگران بودند برخوردم. بالانشینانی پایین نشین! جمعشون کردم و با نمای یک هتل و یک خودروی مزدا تری ازشون یه عکس گرفتم. حس خوبی داشت عکسه. بچه های خوبی هم بودند واقعا. سادگی شون زیباست.

کارگران ساده

کارگران ساده

یه سوژه جالب دیگه که کمی بالاتر بهش رسیدم این بود که کسی روی دیوار یک خانه نوشته بود تخریب ساختمان و شماره همراهشو داده بود. پیش خودم گفتم با نوشتن این عبارت واقعا ساختمون رو بدون بیل و کلنگ تخریب کرده بود. مشخص بود توی تخریب استاده! ازش عکس گرفتمو عبور کردم.

بعد از ۴۰ دقیقه پیاده رویه با حال و پر انرژی به ورودی محل همایش رسیدم….

فصل دوم (برنامه های همایش)

وارد سالن شدم و چون زود رسیده بودم هنوز کسی نیومده بود خیلی. من اومده بودم ارتباط برقرار کنم و با دوستانی از سراسر کشور لینک بشم و تبادل اطلاعات و چه بسا همکاری مشترک داشته باشیم. از دور یه بنده خدایی رو دیدم حس کردم اصفهان اونو دیده بودم. کنارش نشستم و گفتم شما اصفهانی نیستید گفت چرا و فهمیدم یکی از استارتاپی های اصفهان به اسم مهدی عباسیانه. کلی با هم حرف زدیم و تبادل اطلاعات کردیم. از چالش ها صحبت کردیم و من شماره ایشونو گرفتم که در آینده با هم بیشتر در ارتباط باشیم. با این که سن و سال کمی داشت ولی تجربیات خوبی رو ارائه می داد. البته دنیای مهدی عباسیان با دنیای من فرق داشت. اون به طور افراطی به کارش می پرداخت و با این که موفقیت هایی ظاهری رو بیان می کرد ولی از نظر من انسان موفقی نبود چون تعادل رو رعایت نکرده بود. انسان باید لحظه اکنون خودش رو درک کنه و وظیفه حالش رو بشناسه. گاهی وظیفه اکنون رفتن به سینما میشه. البته به قول مُحی سنیسل موفقیت نسبیه و تعاریف متعددی داره.

حین انتظار برای شروع همایش با یه شخصی آشنا شدم که بعدا باهاش دوست صمیمی شدم و تا آخر همایش پیش هم بودیم. احمد علیزاده عزیز مدیر عامل آتریس. فرد با تجربه و دوست داشتنی بود و رفتارهای مناسبی داشت که تونستیم با هم ارتباط بزنیم.

مسعود مردیها- احمد علیزاده

روی صندلی کنار هم نشستیم و برنامه های همایش با تاخیر نیم ساعته شروع شد. ظاهرا اولین سخنران بدقولی کرده بوده و نیومده بوده. اتفاقا شخص بزرگی هم بود. پنل های متعددی رو تا ظهر تجربه کردیم و افراد و صاحبان کسب و کار متعددی اومدند و انتقال تجربه کردند. نمی گم کیفیت ارائه ها بد بود ولی خوب هم خیلی نبود. چیز زیادی از توش در نمیومد و برخی ارائه دهنده ها بی تجربه بودند و نمی تونستند ارتباط عالی بگیرند. هرچند مطالب و تجربیات خوبی ارائه شد. به خصوص ارائه تسکولو در مورد تجارت خارجی استارت آپ خودشون خیلی مفید بود لا اقل برای من. گفتگوی اکبر هاشمی مدیر هفته نامه شنبه با مدیر عامل اسنپ شهرام شاهکار هم خالی از لطف نبود. برنامه های سئو و مطالب دیگه و آشنایی با استارت آپ های جدید و رونمایی از استارت آپ اسپید خوب بود. همایش هم خیلی شلوغ شده بود. کاله هم اومده بود و اسپانسر شده بود و برای پذیرایی، محصولاتشو در اختیار برگزارکنندگان همایش گذاشته بود. موقع نماز متوجه زمانش بودم ولی نمی دونم چرا تعلل کردم و نمازم رو در اولویت قرار ندادم و دیر تر خوندم. من این چیزا رو برای خودم نقطه ضعف می دونم. خیل ها شاید بی توجه بودند ولی من نمی تونم این طوری باشم. از احمد خدافظی کردم چون به علت زانو درد دیگه نمی تونستم بشینم. رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم. بعد هم برای خوردن ناهار به سلف رفتم. توی صف دریافت ناهار بودم که یکی از ارائه دهنده های جوان رو دیدم. رفتم جلو و بعد اینکه ازش تعریف کردم نقاط ضعفش رو بهش یادآوری کردم . اونم استقبال کرد. نمی دونم چرا بعضی از ارائه دهنده ها استفاده بیش از حد و افراطی از اصطلاحات انگلیسی رو نشانه یک ارائه خوب می دونند. من تاکید دارم که واژه های انگلیسی باید معادل سازی بشند تا جای ممکن. این مورد رو بهش تذکر دادم و اونم با روی خوش قبول کرد. همین تذکر باعث شد از صف عقب بیفتم و می خواستند ما رو بفرستند پایین. منم از کنار رفتم و توی همون طبقه غذامو گرفتم. کنار یکی از فعالان گروه ای نتورک غذامو خوردم و زدم بیرون. همین طور که توی نمایشگاه چرخ می زدم چشمم به احمد افتاد و با هم رفتیم یه تابی زدیم.احمد با آقای رشیدی مدیر استارت آپ فرانش کاری داشت که منم باهاش رفتم. حدود نیم ساعتی صحبت هایی رد و بدل شد که خیلی مفید بود. آقای رشیدی هم انتقال تجربه کرد و منم بیشتر شنونده بودم چون موضوع به کار من مرتبط نبود. حین صحبت ها من آقای سیاپوری عزیز و خوش خنده مدیر وب سایت پی سی دانلود رو دیدم و جلو رفتم. مثه همیشه خوش خنده با من سلام علیک کرد و احوالپرسی کردیم. در مورد ایده خودم ازش نظر خواستم و اونم دانش خودشو انتقال داد. با هم یه عکس یادگاری گرفتیم و من ازش جدا شدم.

صحبت های احمد علیزاده عزیز هم با آقای رشیدی تمام شده بود. یه عکس یادگاری سه نفره هم اونجا گرفتیم و رفتیم داخل سالن همایش.

 

A good talk full of experience with new friends in #iwmf95 2017 Tehran… @masoodmardiha @activemind @a_alizadeh

A post shared by Masood Mardiha (@masoodmardiha) on

برنامه های بعدی جشنواره رو با دوستم دنبال کردیم. گفتگو با فعالان استارت آپ های چیلیوری، علی بابا، الو پیک، آی هوم و … حاوی مطالب مهمی برای جمع بود هرچند می تونست مفید تر هم باشه.

پنل جشنواره وب ایران

خیلی جالب بود که نظرات در توییتر با هشتگ جشنواره رد و بدل می شد. توییتر رو خیلی ازش استفاده نکرده بودم قبلا. بستر جالبه. حیف که باید با فیلتر شکن ازش استفاده می کردیم. سوالات مردم از مدعوین جالب بود. نظرات طنز با حالی هم رد و بدل می شد. خیلی ها آبسرد کن رو توییت می کردند که بابا توی این سالن آب خوردن پیدا نمیشه. خیلی خنده دار بود. خوده منم تویتی در این باره داشتم. تا حدودای ۵ برنامه ها پیش رفت و باید مراسم اختتامیه و اهدای جوایز وب سایت های برتر اعطا می شد. برنامه دیر تر شروع شد. منم حوصلشو نداشتم دیگه بشینم از آقای علیزاده خداحافظی کردم. اومدم بیرون و رفتم برای نماز. نماز رو خوندم و اومدم توی لابی مجموعه نشستم و مطالبی رو نوشتم. نمی خواستم از نوشتن عقب بمونم چون می دونستم ممکنه بعدا نتونم ادامشو بنویسم. از مجموع همایش اینو فهمیده بودم که دانش من خیلی کمه خیلی… باید خیلی بیشتر ازینا کار کنم. البته من از خودم راضی هستم و پرتلاش به جلو می رم و مطمئنم هر کاری رو از عهدش برمیام.

 ساعت بلیط برگشتم ۱۱:۳۰ شب بود و الان که می نویسم ساعت ۷٫ یعنی ۴ ساعتی وقت داشتم. رفتم داخل و کمی دیگر از مراسم رو دنبال کردم. دیدم فایده ی زیادی توش نیست. من اعتقادی به حجاب اجباری هم ندارم ولی برخی خانم ها به فرهنگ غالب دقت نمی کردند. بدون روسری گاهی تا چند دقیقه می نشستند. عدم توجه به فرهنگ یک جامعه ولو اشتباه موجب شکست هر کسب و کار اقتصادی میشه. من اگه با یک جامعه مشتریان مسلمان طرف هستم نمی تونم توی محصولاتم گوشت خوک تبلیغ کنم. مثله مک دنالد که هر ماه رمضان برای مسلمانان پوستر مخصوص طراحی می کنه. به این می گن بیزنس…

خلاصه زنگ زدم ترمینال و گفتم بلیط منو جلوتر بندازید ولی گفت نمیشه و ازین حرفا…

فصل سوم: برگشت به خانه

راه افتادم پیاده به سمت بیرون از جشنواره. هوا کمی سرده. منم چون می خواستم تجربه اسنپ رو داشته باشم دست به گوشی شده و تلاش کردم یه تاکسی سفارش بدم. نمی دونم عیب از چی بود که تجربه اسنپ و تپسی رو کمی برای من تلخ کرد. حدود ۲۰ دقیقه ای طول کشید که نرم افزار اسنپ از حالت هنگی و عدم پاسخگویی خارج شد تا من تونستم یه تاکسی سفارش بدم. نرم افزار تپسی هم که اصلا منطقه مورد نظر رو لود نمی کرد. گویا محدودیت تردد داشتند. این یه نقص بود. البته تاکسی با کمی تاخیر اومد و منو سوار کرد. جوانی بود ۲۵ ساله که از اسنپ امرار معاش می کرد. البته از وضعیت اخیر اسنپ راضی نبود مثله قبل و می گفت درآمدش کمتر شده. ولی جالب بود که می گفت من کاره دیگه ای غیر ازین ندارم. من پولو دستی بهش دادم و از ماشین اومدم پایین. میدان صنعت از یه راننده تاکسی پرسیدم اتوبوس های آرژانتین کجا می ایستند می گفت اتوبوس نداره. عجیب بود که راننده تاکسی ها در دو مورد علنا به من دروغ می گفتند که سوار ماشینشون بشم. و در عین حال دو مورد راننده اتوبوسی که باهاشون جابه جا شدم فوق العاده آدمای خوب و صادق و خوش برخوردی بودند. چیزی که مسلم بود اسنپ بازار اتوبوس رانان رو کساد نکرده بود…

در بین راه مُحی سنیسل مدیر استارت آپ دونیت پاسخ توییت منو داد. من موقع سخنرانی مُحی تویت کردم که دونیت با سابقش تنها ۳۶۰ میلیون تومن جذب درآمد کرده که عمده این مبلغ هم ماله خودش نیست تازه. و به نظر من دونیت استارت آپ موفقی نیست. محی در توییت پاسخش به من نوشته بود که موفقیت نسبیه. گاهی ماندن و دوام آوردن موفقیته. ولی با نظر شما موافقم که دونیت موفق نیست.

من پاسخ محی رو دادم که قصد جسارت نداشتم و براش آرزوی موفقیت کردم. راست می گفت و من هم راست می گفتم. شرایط مالی استارت آپ ها مهم ترین عامل شکست اونها میشه. حمایت مالی بسیار مهمه.

توی مسیر، اتوبوس داخل ترافیک سنگینی گیر کرد. من تازه ترافیک سنگین رو می فهمیدم. رشته ای طولانی و قفل شده از ماشین ها که تا کیلومترها ادامه داشت. راننده اتوبوس هم درد دلش باز شد و حسابی از اوضاع مملکت و عدم کنترل ترافیک گله می کرد. حق داشت. من که بار اولم بود توی همچین ترافیکه بدی گیر افتاده بودم کلافه شدم چه برسه به اون که هر روز باید این مسیر رو بارها و بارها بره. به ترمینال که رسیدم می دونستم یکی دو ساعتی باید منتظر باشم. ولی دیدم یه اتوبوس فریاد می زنه اصفهان اصفهان! بهم گفت بلیطو کنسل کن و بیا بریم. منم بلیط رو با ۳۰۰۰ تومن ضرر کنسل کردم و با ۲۳ هزار تومان ۳ ساعت زودتر راهی شدم. خیلی خوب بود که زودتر راه افتادم. با راننده شرط کردم منو باید ترمینال صفه اصفهان پیاده کنی و الا نمیام. قبول کرد. توی مسیر راننده با بی احترامی به حقوق دیگران و وقت مردم، حدود یک ساعت ما رو علاف کرد. همه شاکی بودند و کلی بهش اعتراض کردند. منم گزارششو به سازمان اتوبوسرانی دادم. ما یعنی زودتر راه افتادیم که زودتر برسیم ولی همون شد و ساعت ۴ رسیدیم. ماشین رو از پارکینگ ترمینال برداشتم و به سمت منزل روانه شدم….

سفر خوبی بود و اولین سفرنامه علمی ادبی خودم رو تونستم بنویسم. به امید پیشرفت های روزافزون برای تمام جوان های ایرانی