ساعت ۳ ظهر است. زیر درخت بلندی دراز کشیده ام و به بالا نگاه میکنم. نور خورشید کم انرژی بر بدنه برگها میتابد. صدای زیبای پرندگان ریز نقش را میتوان از میان قارقار کلاغ ها تشخیص داد. چند لحظه ای سکوت. باز صدای پرندگان. تنها هیاهوی نا مانوس صدای پدال دوچرخه چند دوچرخه سوار است.
تار عنکبوتی را میبینم که باد آن را بین دو درخت قطور جابه جا میکند.
چه خوب. سکوت همه جا را فرا گرفت…
جدا صدای سکوت از هر صدایی گوش نواز تر است.
از خدا شرمنده ام که چرا کمتر او را درک میکنم. چه شده است مرا؟
چه قساوتیست که قلبم را فراگرفته است؟
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
….
دلنوشته ای کوتاه
ناژوان اصفهان
۹۶/۷/۲۳